دو نکته در میدان مبارزه جاری

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.*

در روزهای اخیر این شعر برتولد برشت از طریق ا-میل ها دست به دست می گردید. من و همسلان من با این شعر از جوانی آشنا هستیم. ما در زندان بارها آن را دستنویس کردیم ولی آن روزها این شعر در بین ما تنها ماند و فراتر نرفت. کمتر کسی به نوبت خویش اندیشید. مرزهای خودی را از غیرخودی چنان بلند و خشن ساختند که بزرگترین جنایتها در زندانها توجیه و حتی مقدس شدند.

و امروز می بینم بار دیگر به این شعر نیاز یافته ایم و امیدوارم که خودی های دیروز هم آن را بازخوانی کنند.

دیر شده است؟

اگر در آن دهه ٦٠ به دستگیریهای وسیع و خودسر، اعدامها و شکنجه اعتراض کرده و به دفاع از حقوق مدنی و شهروندی مخالفان ودگراندیشان برخاسته بودیم، آیا امروز حکومت ولایت فقیه قادر بود با حقوق مردم کشورمان چنین کند؟ اگر آن روز به ندای برشت، که این شعر را در فضای گسترش فاشیسم در آلمان و دیگر کشورهای اروپائی سروده است، گوش سپرده بودیم، شاید امروز ندا آقاسلطانی، فرزند نسل من، که بسیاری شان بر سر عقیده و مبارزه کشته شدند، زندانی، تبعید و یا خانه نشین شدند، دیگر نیازی نداشت برای آزادی و حقوقش جان بازد.

اما نه، برای شعر برشت هیچوقت دیر نیست. زمانی دیر می شود که بیست- سی سال دیگر فرزندان نسل ندا این شعر را بار دیگر نیاز خود بدانند. امروز هم دیر نیست اگر گذشته را به خاطر بسپاریم و فراموش نکنیم که آن روز گوشمان برای صدای تاریخی برشت بسته بود.

*

محسن مخلمباف، فیلمساز شناخته شده در سطح بین المللی، با حضور در پارلمان اروپا و در ایتالیا و شرکت در اعتصاب غذا در این روزها نقش بزرگی در افشای دروغها و تقلب انتخاباتی داشته است. فیلم ویدئوی حضور او و مرجان ساتراپی را در پارلمان اروپا و همچنین در کنفرانسی در ایتالیا را با تحسین نگاه کردم و به خودم قبولاندم که گذشته را برجسته نکنم و با خودم تکرار کردم که آدمها تغییر می کنند. اما پیام ویدئوی آقای مخملباف را که از طرف مردم ایران خطاب به آقای میر حسین موسوی قرائت می کرد، دیدم، احساس ناخوشایندی که سالها پیش با تماشای فیلم «سلام بر سینما» به من دست داده بود، دوباره در من برانگیخت. در این فیلم مخلمباف در نقش کارگردانی که در جستجوی بازیگر است، به جوانانی که برای یافتن شغلی مراجعه کرده اند، خود را در جایگاهی می بیند که به آنها فرمان گریه یا خنده دهد.

حس ناخوشایند من از متن پیام مخملباف به موسوی نبود، بلکه نقد من به زبان نامه است که من آن را در تناقض با جوهر حرکت امروز جامعه ایران می بینم. این نامه با «رئیس جمهور موسوی، فرمان بده» آغاز می شود و درخواست «فرمان» در جای جای نامه کوتاه تکرار می شود: «به ما فرمان راهپیمائی بده. . . فرمان اعتصاب عمومی بده/ به ما فرمان مبارزه بده»

دوره فرمان و فرمانبری سرنیامده است؟ خوب نمی بود اگر این درخواستها با واژه های دیگری بیان می شدند، واژه هائی که با تعریف جدیدی از رهبری که مردم امروز در مبارزه شان ارائه می دهند، سازگار باشد. ویژگی جنبش مردم ایران امروز در پی حقوق شهروندی است، که در آن رابطه مردم را با رهبری، «فرمان» تعیین نمی کند. امروز مردم در حرکت و رفتارشان نشان می دهند که رابطه شان با رهبری چیزی است جدا از جنس رهبری آیت الله خمینی در انقلاب ١٣٥٧. این رابطه یک توافق دوجانبه است، یک میثاق است بر پایه نیازها و خواسته های دوجانبه. به رای مردم توهین شده، از صندوقهای رای کسی بیرون آمده که آنها برای حذف او با شوق و امید به پای صندوقهای رای رفتند و اکثرشان به آقای موسوی رای دادند. آقای موسوی به آنها قول داده که از رای شان صیانت کند. هر دو طرف می دانستند و امروز بعد از سرکوب خشن بهتر می دانند که مبارزه در سیستم جمهوری اسلامی، حتی برای حقوق ساده با چه دشواری و از جان گذشتگی توام است. و بر خلاف رابطه فرمان و فرمانبری، این رابطه مقدس نیست، بلکه یک انتخاب و همسوئی است. به نظر می رسد مردم حتی به این حق واقفند که از رهبر انتقاد کنند یا حتی او را برکنار کنند.

در زبان پیامها و نوشته های کوتاه که جوانان امروز برای سازماندهی خود برگزیده اند، ما شکسته شدن رابطه قدیمی بین رهبر و مردم را مشاهده می کنیم و این مرحله جدیدی در مبارزات جامعه ما است. من این را زیبائی و نقطه امید این جنبش می دانم.

٢٨جون ٢٠٠٩

* پس از درج این مقاله در سایت اخبار روز، دو نفر از خوانندگان، مرا تصحیح کرده و نوشتند که این شعر به خطا به برتولت برشت نسبت داده می شود. نوشتند که این شعر، که نامش سکوت است از مارتین نیمولر می باشد و اقای خسرو باقرپور این شعر را به فارسی برگردانده است. این ترجمه را به همراه معرفی شاعر ضمیمه کردند.

این یادداشت را به عنوان تصحیح نوشته ام اینجا وارد می کنم:

سکوت!

مارتین نیمولر - مترجم: خسرو باقرپور


وقتی "آنان" آمدند و "کمونیست‌" ها را بردند
سکوت کردم!
من که "کمونیست" نبودم!

سپس بازآمدند و "سوسیال دموکرات" ها را بردند
سکوت کردم!
"
سوسیال دموکرات" نبودم من!


به سراغ "سندیکالیست" ها آمدند
همراه بردند آنان را نیز
سکوت کردم!
اندیشیدم: "من که سندیکالیست نیستم آخر!"


و ...
عاقبت
وقتی مرا می‌بردند،
سکوت بود و سکون بود
و هراس در تنهایی آدم ها،
و در ضرباهنگ چکمه ها و قلب ها،
در وحشت و دلشوره ی کوچه،
همراه ما می‌رفت
و دیگر هیچ‌کس نمانده بود
تا بردن مرا
بانگی به اعتراض بر آورد!


• "
مارتین نیمولر " Martin Niemoeller در سال ۱۸۹۲به دنیا آمد. در جنگ جهانی اول افسر ارتش و فرمانده یک زیردریایی آلمانی بود. جنگ وحشیانه اول روح آرامش‌طلب و وجدان شریف او را به سختی آزرد. چهره‌ی سیاه و بی‌ترحم جنگ جهانی اول "نیمولر" را از هتک حیثیت انسان ها و خشونت در حق آنان بیزار کرد. او بعد از جنگ در رشته "الهیات" به تحصیل پرداخت و در این رشته فارغ‌التحصیل شد. وی بعد از خاتمه تحصیل در بخش "Dahlem" در برلین کشیش بود. او در موعظه‌ های علنی خویش با شجاعتی بی مانند، جنایات و سیاهکاری‌های نازی ها را افشا می‌کرد.
"
مارتین نیمولر" در سال ۱۹۳۷ دستگیر و زندانی شد. او را در سال ۱۹۴۱ به اردوگاه دهشتناک و مرگبار نازی ها "داخائو " (Dachau) منتقل کردند. وی تا پایان جنگ در این اردوگاه مخوف در رزمی بی‌امان با عفریت مرگ و طاعون نازیسم درگیر بود. او اما وحشت سیاه "داخائو" را تاب آورد و تا سال ۱۹۸۴ زندگی کرد.
مضمون سروده ی بالا قبلا و بارها در جراید فارسی زبان، به غلط به "برتولد برشت" منتسب شده بود و شوربختانه اینک نیز همچنان در برخی جراید فارسی زبان به برشت نسبت داده می شود. سروده بالا ترجمه‌ی آزادی از شعر معروف "مارتین نیمولر" است. من سروده فوق را چهار سال پیش از آلمانی به فارسی ترجمه و دوباره سرودم و آن را در تابستان ۸۱ همراه اشعاری دیگر در دفتری با نام "رنگین کمان در زمهریر" منتشر کردم. برای این سروده نام "سکوت" را برگزیدم و آن را به دکتر ناصر زرافشان تقدیم کردم که هرگز سکوت نکرد و زبان سرخش در کام نماند

مادران تیانمن فراموشی را برنمی تابند!

میدان صلح آسمانی، بزرگترین میدان در جهان در قلب پکن پایتخت چین قرار دارد. در این مکان بناهای یادبود انقلاب چین، مقبره مائو و ساختمان کنگره و در نزدیکی آن شهر ممنوعه قرار دارد و محل بازدید گردش کنندگان چینی و خارجی است. اما از حادثه خونینی که بیست سال پیش در همین میدان روی داد، هیچ اثری به چشم نمی خورد. اما نیروهای انتظامی در همه حال در آنجا نگهبانی می دهند. در ٤ ژوئن ١٩٨٩ تانکهای ارتش به دانشجویانی که در این میدان تحصن کرده بودند، یورش برده و به آنها تیراندازی کردند. در این حمله صدها نفر کشته و هزارها نفر مجروح شدند. دانشجویان در اعتراض به فساد و برای خواست دموکراسی و اصلاحات تحصن و تظاهرات کرده بودند. شور این جوانان باعث شده بود که گروه های دیگری از مردم و در راس آنها کارگران ساختمانی به آنها بپیوندند. ساکنین محلات نزدیک برای تظاهرات کنندگان آب و غذا می آوردند.

این تظاهرات، که شش هفته ادامه داشت، توجه رسانه های خارجی را وسیعا بخود جلب کرد. من هم در زندان اخبار این تظاهرات را باعلاقه دنبال می کردم. آن روزها من در یکی از سلولهای انفرادی «آسایشگاه» اوین بودم و پس از کلی جر و بحث بالاخره موفق شده بودم که روزنامه داشته باشم. روزنامه، حتی روزنامه سانسورشده اطلاعات، در سلول انفرادی به این می ماند که دنیا را به سلولت آورده اند. شبها اخبار و حتی گاه مقاله ها را برای سلول کناری ام با مورس می خواندم. یادم است که خوانده بودم دانشجویان میدان تیانمن دست به اعتصاب غذا زده اند. وقتی این خبر را به سلول همسایه اطلاع دادم، سوال او در آن شبها کلی باعث خنده ام شد. پرسیده بود: محدود یا نامحدود؟ آن روزها فکر می کردم بحث در باره محدود یا نامحدود بودن اعتصاب غذا فقط به زندان برمی گردد. یادم نمی آید که اخبار مربوط به رژه شبانه تانکها روی پیکر دانشجویان بی سلاح و شلیک سربازان بسوی آنها را هم خوانده باشم. با مرگ خمینی تا مدتها در روزنامه خبری جز این نبود.

اما خانواده قربانیان میدان تیانمن ساکت نماندند و تسلیم سانسور و سرکوب نشدند. گروهی از آنها جمع «مادران تیانمن» را تشکیل دادند و سخنگوئی از میانشان برگزیدند که یک خانم پروفسور بازنشسته است که فرزندش را در آن کشتار از دست داده است. این مادران خواستار آن هستند که حقیقت آنچه که در آن شب ٤ ژوئن در میدان تیانمن اتفاق افتاد، روشن گردد. آنها از حکومت چین می خواهند که آمار دقیق و هویت کشته شدگان را اعلام کند؛ می خواهند کسانی که فرمان حمله به دانشجویان بی دفاع را صادر کردند، به جامعه معرفی شوند. سال گذشته آنها وب سایتی منتشر کردند و در آن نقاطی را که از آنجا فرزندانشان مورد شلیک قرار گرفته بودند، در نقشه نشان دادند. آنها آمار و هویت قربانیان تیانمن را جمع آوری می کنند. در آن سال ١٩٨٩ بعد از پایان تراژیک میدان تیانمن، مقامات چینی از ٢٤١ کشته سخن گفتند. به گمان مادران اما، آمار کشتگان بیشتر از اینها است.

امروز در گزارشها می خوانیم که جوانان چینی چیز زیادی در باره کشتار بیست سال پیش دانشجویان معترض نمی دانند. می خوانیم که جوانان امروز در چین بیشتر به پول فکر می کنند تا به سیاست. ولی آیا این همه ماجرا است؟ پس آن همه وب لاگ و گروه های موزیک انتقادی و اعتراضی نشان از چیست؟ در کشوری که سانسور بیداد می کند و بازداشت و زندان هر معترضی را تهدید می کند، چقدر امکان آگاه شدن وجود دارد؟ سایت مادران تیانمن فیلتر شده و امسال در آستانه بیستمین سالگرد آن کشتار، هزاران وب سایت انتقادی دیگر هم فیلتر شدند. در این روزها حضور نیروهای انتظامی در میدان تشدید شده بود. تابوهائی است که قدرتمردان چینی اجازه وارد شدن به آن را به کسی نمی دهند. حادثه میدان تیانمن در سال ١٩٨٩ از این تابوها است. سیاست حکومت چین بر این قرار دارد که گذشته به فراموشی سپرده شود.


ما هم در تاریخ کشورمان حوادث سیاه کم نداریم و کشتار ٦٧، که تابستان گذشته بیستمین سالگردش بود، از سیاه ترین آنها است. ما هم با مسئله فراموشی مواجه هستیم. سانسور و سرکوب و سیاست منزوی ساختن کسانی که بار خاطره های سنگین سرکوب و کشتار دهه ٦٠ را با خود دارند، مانع انتقال گذشته سیاه می گردد. با اینهمه اما، تجربه و تاریخ نشان داده که حق آگاهی و نیاز به دانستن حقیقت یک ضرورت در جامعه است و نمی شود برای همیشه مانع تحقق آن شد. عطش حقیقت گاه جائی خود را بروز می دهد که حاکمان انتظارش را ندارند.

امسال شاهد بودیم که در برنامه های انتخاباتی میرحسین موسوی، جوانان و دانشجویان در دانشگاه های شهرهای مختلف از جمله در دانشگاه های امیرکبیر در تهران، بابل، قزوین، تبریز و کرمان از موسوی یا نمایندگان او خواستار آن شدند که موسوی نقش خود را در مقام نخست وزیر وقت در قبال قتل عام زندانیان سیاسی ایران در سال ١٣٦٧ اعلام کند. گرچه از چند سال پیش موضوع کشتار ٦٧ در وب لاگها جا باز کرده و وب لاگ نویسان چهار سال پیش این پرسش را از دکتر معین کاندیدای اصلاح طلب ریاست جمهور قبلی هم کرده بودند، اما چنین فضائی اینقدر آشکار و شفاف تا به امروز سابقه نداشته است. تجمع مادران خاوران، خواست و نامه های آنها و نیز بازداشت و تخریب سنگها و این اواخر تخریب خاوران حوزه ای است که در روزنامه های داخل ایران جائی برای آن نبوده و نیست. در این فضای سانسور و توجیه و انکار وقیحانه کاندیداها، صدای شفاف دانشجویان و جوانانی را که خود شاید هیچ خاطره ای از سال ٦٧ و دهه ٦٠ ندارند، امیدوارکننده است.

جنایات نازی، گذشته ای که هنوز زنده است

جان (ایوان) دمیانیوک، پس از آنکه شهروندی اش توسط مقامات آمریکائی لغو شد، به درخواست دادگاه شهر مونیخ روز ١٢ مه به آلمان فرستاده شد تا در این کشور محاکمه شود. او متهم است که از مارس تا سپتامبر ١٩٤٣ در زمان خدمت در اردوگاه سوبیبور در عملیات اجرائی قتل عام ٢٩ هزار یهودی شرکت داشته است. سوبیبور واقع در خاک لهستان، بعد از تصمیم هیتلر و سران نازی مبنی بر نابودی یهودیان تشکیل گردید و یکی از سه اردوگاه مرگ بود که زندانیان را که با قطارهای باری از راه می رسیدند، بعد از لخت کردن و تراشیدن موهای سرشان یکراست به اتاق گاز می فرستادند. در این اردوگاه ٢٥٠ هزار نفر را به این ترتیب کشتند. در اکتبر سال ١٩٤٣ بعد از یک شورش در این اردوگاه، عده ای که تعدادشان به ١٠٠ نفر هم نمی رسید، با فرار جان خود را نجات دادند.

جان دمیانیوک اسیر جنگی اوکراینی بوده که مثل تعداد دیگری از اوکراینی ها در اردوگاه نازیها، تن به همکاری با جنایتکاران داد و از مامورین نازیها گردید. بعد از پایان خدمت در سبیبور، او در سال ١٩٤٤ در اردوگاه فلوسن بورگ بود. بعد از پایان جنگ چند سالی در آلمان بود و بعد به آمریکا مهاجرت کرد.

این اولین بار نیست که دمیانیوک در مقابل دادگاه قرار می گیرد. از سال ١٩٤٨ او از طرف مقامات شوروی – یا لهستان؟- مورد تعقیب بود و حتی بعد ها آنها از محل اقامت او در آمریکا مطلع شدند اما فضای جنگ سرد مانع همکاری از تعقیب بین المللی این جنایتکاران بود. در سال ١٩٨٦ دادگاه اسرائیلی دمیانیوک را، به این اتهام که وی همان «ایوان مخوف» اردوگاه تربیلانکا است که بطرز فجیعی انسانها را به اتاق گاز می فرستاد، محاکمه و به مرگ محکوم کرد. بعدها مشخص گردید که او ایوان مخوف معروف نبوده بنابرین در سال ١٩٩٣ آزاد و به آمریکا بازگشت. حالا با پیدا شدن کارت شناسائی شماره ١٣٩٣، که متعلق به نازیها است و نام و عکس جان (ایوان) دمیانیوک را دارد، تقریبا جای تردید نیست که او هم مثل «ایوان مخوف» تربیلانکا، در اردوگاه سوبیبور آدمها را به اتاق گاز می فرستاده است.

جان دمیانیوک اکنون ٨٩ ساله است. محاکمه احتمالی وی در شهر مونیخ آلمان، شاید آخرین دادگاهی باشد که برای جنایتکاران نازی تشکیل می شود. از کسانی که از اردوگاه سوبیبور جان سالم بدر برده اند، شاید تعداد اندکی زنده باشند. شاکی پرونده او سالهاست که مرده است اما با بازداشت او، شاید شاهدان فراموش شده ای مثل توماس بلات پیدا شوند. او از بازماندگان اردوگاه سوبیبور است که از طریق موکلش اعلام کرده است که علیه دمیانیوک شکایت خواهد کرد. گرچه او، که آن زمان پسرکی ١٦ ساله بوده و تمام اعضای خانواده اش را در هولوکاست از دست داده است، دمیانیوک را به خاطر نمی آورد اما فراموش نکرده است گه چگونه نگهبانان اردوگاه با قصاوت تمام مسئول اجرای قتل عام بودند. با مرگ آخرین بازماندگان نسل قربانی و عاملین و مجریان جنایت نازیها، آن دوره بتدریج از «گذشته» درآمده و به تاریخ می پیوندد. حادثه به گذشته تعلق دارد وقتی که قربانیان و عاملان حضور داشته باشند. ولی زمانی که دیگر کسی از نسل آنها زنده نباشد، «گذشته» جای خود را به تاریخ می دهد. تاریخ تاثر برمی انگیزد و جایش فقط در کتب درسی و تاریخی است، ولی «گذشته» هنوز سوز و درد دارد و از آنجا که کسانی که تجربه اش کرده اند، و کسانی که عاملش بوده اند، هنوز زنده اند، عدالت برای آنها تنها یک داوری تاریخی نیست، قضائی است.

جان دمیانیوک اکنون ٨٩ ساله است و اتهامش به گذشته ای نسبتا دور برمی گردد، به ٦٦ سال پیش. اتهام او، مبنی بر همکاری در قتل عام از انجا که مصداق «جنایت علیه بشریت» است، بر طبق قوانین ملل شامل مرور زمان نمی شود. این اصل در قوانین آلمان تا نیمه های دهه ٦٠ وجود نداشت. مورد نازیها هم مثل دیگر انواع جرم و جنایات بعد از مدتی- احتمالا بیست سال- شامل مرور زمان می شد و از تعقیب و مجازات مصون می ماند. این قانون به دنبال اعتراضات زیادی که از دهه ٦٠ خود را در آلمان نشان می داد، در سال ١٩٦٥ زمانش برای محاکمه جنایتکاران نازی، تمدید شد. این تغییر قانون به تعقیب و محاکمه مسئولین نازیها در این دهه انقلابی، که جوانان به سکوت مقامات و پدران و مادرانشان نسبت به گذشته اعتراض داشتند، شدت بخشید. تنها در سال ١٩٨٦، در آلمان ١١٨ شکایت علیه کسانی که متهم به همکاری با نازیها بودند، به دادگاه ارائه شد و ٣٠ روند دادگاه به این منظور تشکیل گردید.

در سال ١٩٧٩ مدت زمان برای تعقیب و محاکمه متهمان مربوط جنایتهای نازی اصلا برداشته شد و از آن پس دیگر محاکمه آنها شامل مرور زمان نمی شد. اما پس از این تاریخ، گرچه برخورد جامعه با گذشته سیاه خویش، در بعد اجتماعی، فرهنگی و سیاسی شتاب گرفت، از تعداد محاکمات کاسته شد.

امروز محاکمه جان دمیانیوک، پس از گذشت این همه سال، جنبه ای سمبلیک دارد. اگر حتی او روند دادگاه را تاب آورد، مجازات زندان برای شخصی به سن و سال او، بی معنی است. اینجا مسئله بر سر عدالت و حقیقت است. دمیانیوک در دادگاه وادار خواهد شد که سکوت را بشکند و حقیقت را بگوید. حتی اگر او طفره رود، این محاکمه سبب می شود که یک بار دیگر مردم – به ویژه مردم آلمان با گذشته سیاه خود روبرو شوند.



زندان در هنر و ادبيات

در پاييز سال ٦٠، در اوين شبها را در اتاقى كه جمعيت نسبتا همگونى از زندانيان در آن جمع بودند، دور هم مى‌نشستيم و سعى مى‌كرديم با آواز و شعرخوانى، تعريف خاطره و يا لطيفه‌گويى دمى خود را از واقعيت وحشتناكى كه در پيرامون‌مان مى گذشت، دور سازيم. در يكى از اين شبها دو نفر از دختر‌ها يك قطعه نمايشى اجرا كردند. نمايش‏، كه صحنه‌اى از يك بازجويى بود، بدون طرح قبلى و كاملا خودانگيخته اجرا مى‌شد. بازجو زندانى را شلاق مى‌زد و از او اعتراف مى‌خواست. زندانى كه از درد به خود مى‌پيچيد و مى‌ناليد با زيركى خاصى از گفتن سرباز مى‌زد. نمايش‏ به جاى تاثير تراژيك، ما را به خنده و تفريح‌ واداشته بود. زيركى زندانى كه به هر دروغ و تدبيرى متوسل مى‌شد تا از گفتن سرباز زند، از يك‌طرف صورت مضحكه شده واقعيت دهشتناك پيرامون‌مان بود و از طرف ديگر نمايش‏ پيروزى زندانى بر بازجو بود. فكر مى‌كنم اين تدبير هم از طرف آن دو بازيگر جوان نينديشيده و خودانگيخته بود.

بعدها هر چه كه مقررات زندان نفس‏گيرتر شده و توابها صاحب قدرقدرتى مى‌شوند، بر تعداد ممنوعيت ها افزوده مى‌شود. كارهاى دستى، كه نمايش‏ هنر زندانى است و هرگونه سرگرمى و شادى و حتى خنده ممنوع مى‌گردد. نمايش‏ و تئاتر جزو جنايتها و خيانتها درمى‌آيد. حتى آوازخوانى هم كه گاه و بيگاه چاشنى شبهايمان است، مهر طاغوت مى خورد. اعلام مى‌كنند كه اينها همه مظاهر گناه هستند و مى گويند براى پاك شدن از گناهان و ارشاد شدن فقط بايد دعا خواند و گريه كرد.
اما زندانى براى تن ندادن به دنياى تحميلى آنها، براى حرمت‌داشت زندگى و انسانيت و براى دفاع از هويت خويش‏ نياز به دنياى بديل خود دارد. دنيايى كه نشاط زندگى و نغمه طبيعت در آن باشد. دنيايى كه اندوهش‏ مانع مقاومت نباشد. حفظ اين دنياى بديل ساده نيست. براى شنيدن آواز هم بندى، صيقل دادن سنگى و هسته خرمائى چه احتياطها و تدبيرهايى بايد بكار برده ‌شود. به اين ترتيب است كه هنر در زندان زيرزمينى مى‌شود. طنين آوازها پائين آورده‌مى‌شود و گاه حتى تا حد يك زمزمه. اما شعر و آواز خاموش‏ نمى‌شود. زندانى مجبور مى‌گردد براى فرار از نگاه‌هاى مزاحم پاسدار و توابها زير پتو برود تا گلى يا نمايى از طبيعت را بر پارچه‌اى بدوزد. مجبور مى‌شود در نوبت هواخورى پشت لباس‏هايى كه براى خشك شدن آويزان شده‌اند، بخزد تا نقشى را بر سنگريزه‌اى حك كند يا طرحى را بر روى كاغذى بكشد. اما نمايش‏ تئاترى در خفا و با اين احتياط‌ها امكان‌پذير نيست.
هنر مجازات مى‌شود. با شلاق، انفرادى و تعهد گرفتن ها. كارهاى دستى در بازرسى‌ها به يغما مى‌روند. هيچ چيزى آنجا ماندگار نيست. نه تنها آفريده زندانى، بلكه حتى جان او هم همواره در معرض‏ غارت است. آن زندانى كه روزها و هفته‌ها مى نشيند و بردبارانه سنگى يا هسته خرمائى را بر روى موزائيك ظرفشويى مى‌سايد، مى‌داند كه آفريده‌اش‏ ديرى نخواهد پائيد و مى‌داند كه چه خطرها آفريننده را تهديد مى‌كند. اما چيزهايى هستند كه ارزش‏ سختى‌ها و خطرها را دارند. مثلا لبخند و رضايت دوست، وقتى كار به او هديه مى‌شود. مهم آفريدن است. به كار واداشتن فكر و ذوق و تجربه كردن لحظه‌اى كه كار تمام است. و نيز پر كردن لحظه ها. آفرينش‏، اثبات و بيان خويش‏ است. جائيكه حكومت و مسئولين زندان با بهره‌گيرى از شكنجه و سركوب و روش‏هاى ارشادسازى سعى دارند هويت و فرديت زندانى را به نابودى كشانند، زندانى وسيله‌اى مى‌جويد براى اثبات خود. زندان ايدئولوژيك مى‌خواهد زندانيها را از تعلقات هويتى و فردى‌شان تهى سازد و آنها را به انسانهاى يكدست و هوادار خود تبديل كند. براى خنثى كردن سيستم تخريبى زندانبانان و اثبات خود، زندانى نياز به ارائه بديل خود دارد. يعنى حفظ و تقويت دنياى خود. اين دنياى بديل اشكال مختلف مقاومت را در بر مى‌گيرد. پناه آوردن به هنر و خلق اثر هم شكلى از مقاومت است. شكلى از چالش‏ كه بيشتر جنبه فردى دارد.

در كارهاى هنرى زندان، طبيعت جلوه‌اى فعال دارد. خيال تيز و دورپرواز زندانى، زيبائى شگفت پنهان در طبيعت را كشف و آن را بر تكه‌اى استخوان، سنگى يا پارچه اى بازسازى مى‌كند. اما حضور طبيعت در كارهاى زندانى، جائيكه وى از آن محروم است، از كجا سرچشمه مى گيرد؟ شايد پناه آوردن به طبيعت، به عبارت ديگر به خاطره طبيعت، فرار از دردها و واقعيت هاى زندان باشد و نيز فرار از آدمها، كه اين سياهى ها را آفريده‌اند. و خاطره طبيعت اگر آلام زندانى را تسكين مى‌دهد شايد به اين دليل باشد كه طبيعت در به وجودآوردن اين سياهى‌ها بى‌تقصير بوده‌است. همين‌طور است رابطه زندانى با مظاهرى از طبيعت، كه گاه در زندان موجود بود. سهمى اندك از آسمان يا گياهى حقير در حياط مى‌توانست زندانى را به نشاط و هيجان آورد.
آثار دستى زندان، حتى وقتى با جلوه هاى طبيعت مزين مى‌شوند، بازنمائى روزهاى او هستند. طنين صداهاى خاموش‏ شده را دارند و داغ سرگذشت‌هايى، كه نبايد فراموش‏ شوند. پرنده و شقايق، ياد و سمبل اعدامى‌هاست. و قطعه شعرى كه بر پارچه اى دوخته مى‌شود، پيام آنها و درد جدائى‌ها را با خود دارد. و اين مقابله با نيرنگ‌هاى زندانبانان و شكنجه‌گران است كه مى‌خواهند القا كنند زندانى ديگر به اين دنيا تعلق ندارد و از هر آنچه كه در آن دخمه ها مى‌گذرد، كسى مطلع نخواهد شد.

آن نمايشها در زندان، دمى بيرون جستن از زمان و فراموشى حال بود. اما کار امروز ما در بازسازی آن روزها از طریق نوشتن، برای فراموش نکردن است. آن نمايش‏ در اوين، مضحكه قرار دادن واقعيت بود براى غلبه بر آن، و اين يكى تلاشى است براى ارائه بى‌كم و كاست تصوير زندان. پيام آن نمايش‏، بى آنكه به عمد در قيد رسالتى بوده باشد، پيروزى زندانى بود بر شكنجه‌گر. و اين يكى، با بازآفرينى گذشته، شكست تاريخى شكنجه گر را به نمايش‏ مى‌گذارد.

مى‌خواهند زندان، شكنجه و اعدام باشد براى سركوب و حذف مخالفان و همچنين براى ايجاد فضاى ارعاب در جامعه. اما هر آنچه در آنجا گذشته و مى‌گذرد، بايد به فراموشى سپرده‌شود. اين از تناقض‏هاى ديكتاتورى‌ها است كه از يك طرف همه بايد بدانند كه زندان است و شكنجه، اما در عين حال سخن گفتن و نوشتن از زندان ممنوع مى‌شود. همه بايد سايه ارعاب‌انگيز زندان را لمس‏ كنند اما نبايد گفت و نوشت كه زندان هست و زندانى سياسى. زندان بايد ديوارهاى بلند داشته‌باشد بى‌روزن، تا هر آنچه در آن مى‌گذرد بر همگان پوشيده بماند. اما وجود اين ديوارها را همه بايد حس‏ كنند.

خاطره اما، انكار چنين حذف و تحريفى و دشمن سياست فراموشى و ديكتاتورهاست. ثبت اين خاطره‌ها، كه پس‏ از رهائى از زندان و در تبعيد ممكن مى‌گردد، به نوعى تداوم نيازى است كه در زندان خود را در قالب نمايش‏ و هنرهاى دستى بروز مى داد. نوشتن كه در زندان غيرقابل تصور و تنها يك آرزو مى نمود، بعد از رهائى از زندان در خدمت ماندگارى خاطره ها قرار مى‌گيرد.
اين به آن معنا است كه ما با نوشتن خاطرات خود، آنها را به گنجينه خاطره ديگرى تبديل مى‌كنيم. خاطره كه ابتدا پروسه‌اى فردى است وقتى به قالب واژه در‌مى‌آيد و واژه‌ها ثبت مى‌شوند، راه را براى شكل‌گيرى حافظه جمعى هموار مى كند.
اكنون موضوع زندان بخش‏ قابل توجهى از ادبيات ما را در تبعيد تشكيل مى‌دهد. يادنگارى‌ها، خاطره نويسى‌ها، طرح و داستان و كارهاى پژوهشى در باره زندان مقوله‌اى را در ادبيات ما گشوده‌است. زندانى، قهرمان داستان ها و نمايشها قرار مى گيرد. "قهرمانى" كه چهره عصر خود را دارد. او زندانى "تعزير"ها و "حد"ها است هم قهرمان مقاومت‌هاست و هم زندانى توبه ها. هر دو شخصيت قهرمانى واقع مى‌شوند.

مى‌خواهم در اينجا تاملى بر خاطره‌نويسى زندان داشته‌باشم. اين حوزه از ادبيات زندان به دليل ارزش‏ سنديت‌ش‏ و همچنين به سبب استقبال خوانندگان از توجه خاصى برخوردار شده‌است.
نوشته‌هاى بازماندگان زندان‌هاى جمهورى اسلامى در مقايسه با پيشينيان از چند ويژگى برخوردار است. نويسندگان اين دوره از زندانها، نه نظريه‌پردازان و برجستگان زمان خود_ آنچه كه مثلا در ادبيات زندان دهه ٢٠ شمسى مشهود است_ بلكه عموما افرادى گمنام هستند: يكى از صدها هزارانى كه طعم زندان و شلاق حاكمان اسلامى را چشيده‌اند. چه بسا كه براى اول بار هم مى‌نويسند. اين بار "غيرحرفه اى" مى‌نويسند. و بر خلاف گذشته زنان سهم چشمگيرى در نوشتن يافته‌اند. علاوه بر اينها ويژگى ديگرى هم در نوشته‌هاى اين نسل به چشم مى خورد. ما شاهد تحولى در نگاه اين نويسنده‌ها به گذشته و خويش‏ هستيم. و آن حضور فعال‌تر فرديت راوى است. تاملى در خاطره‌نويسى‌هاى نسل مبارزان توده‌اى بيانگر آن است كه فرديت در آنها تقريبا هيچ جايگاهى نداشته و به جاى مسئوليت هاى فردى، خطاها و اشتباهات به ديگران نسبت داده مى‌شود. و همچنين در اندك خاطره نويسى‌هايى كه از نسل مبارزان بعدى، يعنى از زندانيان دهه ٥٠ شمسى در دست داريم، فرديت راوى بالكل حذف شده‌است. اين نوشته ها نه بار خاطره نويسى، بلكه صرفا به قصد تهييج و افشاى رژيم شاه نوشته شده اند.
تجربه هاى وخيم اجتماعى و سياسى سال‌هاى بعد از انقلاب، زير سوال رفتن بسيارى از آرمان هاى گذشته و شكست نگرش‏هاى ايدئولوژيك باعث دگرگونى هائى در نگرش‏ نسل امروزين مبارزان شده است. دستاورد تلخ آن، ترديدهاست و تنهائى‌ها. آن پشتوانه‌هاى ديروز و آن "ما" پشتيبان، ديگر حضورى به قوت ديروز ندارند. فرد دچار سرگشتگى است و مى كوشد فرديت خود و "من" را جانشين "ما" سازد. در خاطره‌نويسى هاى نسل امروز، ما شاهد تلاش‏هايى هستيم حاكى از مسئوليت پذيرى فردى در مقابل اعمال و رفتار خود و همچنين تلاش‏هايى در جهت ارائه تصوير "من".

خاطره‌نويسى را مى توان يك نوع ادبى به شمار آورد. در خاطره‌نويسى هم مثل هر نوع ادبى ديگر شگردهاى روائى، نحوه پرداخت، فضاآفرينى، دقت و ايجاز ميزان سنجش‏ و نقد واقع مى‌شوند. از اين زاويه بنگريم خاطره‌نويسى به عنوان يك نوع ادبى با رمان قابل قياس‏ است. از زاويه ديگر، اما، خاطره‌نويسى نمى‌تواند با رمان قابل قياس‏ باشد. چرا كه مصالح آن را نه تخيل و جريان آزاد ذهن، بلكه واقعيت ها تشكيل مى‌دهد. اگر تلاش‏ رمان، خلق ماجرايى است پرداخته تخيل نويسنده، بر عكس‏، كوشش‏ خاطره‌نويس‏ بازآفرينى دقيق رويدادهاست. رويدادهايى كه شايد به گذشته هاى دور راوى تعلق دارند و امروز با قلم او دوباره جان مى‌گيرند. پس‏ خاطره‌نويسى بازگوى سيمايى از تاريخ مى‌شود كه تاريخ‌نگارى رسمى سعى در حذف آن دارد. پس‏ موثرترين رسواگر چهره جنايتكاران است.
در خاطره نويسى به عنوان يك نوع ادبى، به دليل حضور مستقيم نويسنده، فرديت جنبه‌اى برجسته دارد. جوهر اصلى خاطره‌نويسى "من" است. نويسنده مى‌كوشد در بستر حوادث "من" را به خواننده بنماياند. در اين پروسه نويسنده به "من" از بيرون مى نگرد. از او فاصله مى‌گيرد تا ابتدا بتواند آن را ببيند و سپس‏ قادر شود آن را به معرض‏ ديد و داورى خواننده قرار دهد. براى خواننده زمانى رويدادها ملموس‏ مى‌شوند كه بداند راوى چگونه آنها را زيسته است. آن وقت است كه خواننده قادر مى‌تواند خود را جاى راوى بنشاند خود را با او مقايسه كند و به تامل بنشيند. داورى كند يا تنها شاهدى اختيار كند.

اينجا اين سوال مطرح مى‌شود: چرا مى‌نويسيم؟ يكى از محركه هاى تعيين كننده در نوشتن از زندان، افشاگرى سياسى و حس‏ مسئوليت در قبال كسانى است كه كشته شده‌اند بى آنكه حق دفاع از خود داشته باشند. او، زندانى ديروز، شاهد همه آن جنايتها بوده، در كنار انسان‌هايى زيسته كه يك باره صدايشان را خاموش‏ كردند. او كه زنده مانده‌است مسئوليت و بارى بر دوشش‏ سنگينى مى‌كند. نوعى احساس‏ وظيفه كه صداى آنها و سرنوشت‌شان را به گوش‏ ديگران برساند.
اما بايد محرك ديگرى هم لازم باشد تا زندانى ديروز جرات كند نه يك گزارش‏ صرفا سياسى، بلكه حوادث را از منظر خود بازگو كند و خود را در مقام راوى تاريخ قرار دهد. كند. شايد تاملى در موضوع فرديت و حس‏ تشخص‏ در زندان، ما را به پاسخ اين سوال نزديك كند. شكنجه و زندان تاثير دوگانه بر فرريت آدمى دارد. هدف جباران از زندانى كردن و شكنجه به شكست كشاندن آدمها و نابودى هويت و فرديت آنهاست. اما شكنجه و زندان در عين حال پيامد ديگرى هم دارد كه متناقض‏ است با هدفى كه زندانبانان و شكنجه‌گران دنبال مى‌كنند. و آن حس‏ تشخص‏ و به خود باليدن است. در كنار محروميت‌ها و دردها، زندانى از اينكه يكه و تنها در مقابل دستگاه عظيم قدرت ايستاده‌است، احساس‏ غرور مى كند. در هراس‏ از اوست كه شكنجه مى‌شود. "من"ى كه چه بسا هزاران زخم و تحقير از گذشته‌ها دارد، حالا دست بسته و ناتوان لرزه بر اندام دشمن انداخته است. و اين، حس‏ تشخص‏ و اعتماد به نفس‏ مى‌آفريند.
اين احساس‏ در نزد زنها، كه فرديت‌شان در جامعه و خانواده بيشتر از مردها در معرض‏ تهديد و سركوب قرار دارد، قوى‌تر بروز مى‌كند. پس‏ بى‌دليل نيست كه زنها نياز بيشترى به نوشتن خاطرات خود حس‏ مى كنند.
آن دو عامل متناقض‏ از هم، يعنى فرديت سركوب شده از يك طرف و احساس‏ تشخص‏ و نيز كشمكش‏هاى ناشى از آن دو، به گمان من، يكى از محركه‌هاى ما، يا به عبارت ديگر نياز ما در به تصوير كشيدن زندگى‌مان در زندان مى‌شود. چه بسا كه ما خود به آنها آگاه نباشيم. اين محركه ها در ناخودآگاه ما عمل مى‌كنند. و بدون آنكه خود نمايان باشند بر رفتار و عمل ما تاثير مى‌گذارند. شايد نوشتن زندگى‌نامه زندان، ستيز با زخم‌هايى باشد كه از سركوب و تحقير "من" به جا مانده است. با نوشتن، ما سعى مى‌كنيم خود را اثبات كنيم. همانطور كه در زندان با ساييدن سنگ و استخوان و يا سوزن زدن بر پارچه در اثبات خود مى‌كوشيديم.
انگيزه ديگر در نوشتن روايت زندان، اين احساس‏ است كه او، يعنى راوى، سرگذشت ويژه و منحصر به فردى داشته است. چنين احساسى اين باور را در او مى‌پروراند كه سرگذشت وى مى‌تواند براى ديگران جالب باشد. موضوع نوشتن دنياى پر رمز و راز زندان است. او چيزهايى را تجربه كرده و از سر گذرانده است كه ديگران به سختى مى‌توانند تصورى از آن داشته‌باشند. اما اين احساس‏ تشخص‏ و ويژگى گرچه مى‌تواند او را به كارى ارزشمند، يعنى نوشتن زندگى زندان وادارد، اما به هيچ‌وجه حس‏ مسرت‌بخشى نيست. احساسى است تنيده با درد و تنهايى. زيستن در جمع و جامعه‌اى كه تجربه تلخ آدم را نشناسد و چه بسا كه علاقه اى هم به شنيدنش‏ نداشته‌باشد، مى‌تواند باعث انزواى او شود.
پس‏ نوشتن از دنياى ممنوعه زندان، ضمن اينكه انتقام از بانيان زندان است، نوعى طلب همدردى هم هست. و يا مقابله با تنهايى و انزوا. ژان آمرى، نويسنده و از بازماندگان آشويتس‏، كه بيست و چند سال پس‏ از رهائى‌اش‏ از اردوگاهها به زندگى اش‏ پايان داد، مى‌نويسد: آن كسى كه شكنجه را تجربه كرده است، هرگز نمى‌تواند دنيا را خانه خويش‏ بپندارد.
پس‏ شايد نوشتن از زندان، نوعى مقابله با اين احساس‏ هم هست. مى نويسيم تا نپذيريم جايى در اين دنيا نداريم؟


منیره برادران، دانشگاه نیویورک، مارس ٢٠٠٩

Prison in Art and Literature

In the Autumn of 1981, in an Evin Prison cell with a relatively homogenous group of prisoners, we would sit around and tried to forget a while the frightening reality around us with song, poetry, memories, or jokes. In one of these nights two of the girls suddenly put on a short play. It was scenes from an interrogation, and was being acted out totally spontaneously and without preparation. The interrogator was whipping the prisoner to get her to confess. The prisoner, rolling in pain and moaning, was cunningly avoiding saying anything incriminating.

The show, instead of having a tragic effect, made us laugh. The ingenuity of the prisoner who was clutching at any lie or subterfuge to say nothing was, on the one hand, a mocking illustration of our appalling condition, and on the other the triumph of the prisoner over the interrogator.

Later, as prison regulations became more suffocating, and the tavvabs (repentant fellow prisoners) gained greater power over us, the realm of the forbidden spread. Handicraft, which signified the art of the prisoner, and any pastime or expression of joy or even laughter were forbidden. Theatre and plays became a crime and treason. And even singing, which was the occasional spice of our nights, was given the stamp of evil. These are all signs of sin, they announced, and to cleanse ourselves of sin and be led to righteousness we must pray and cry.

But the prisoner, so as not to submit to their imposed world, as a mark of respect for life and humanity and to defend his or her identity needed a substitute world. A world where there is the joy of life and the music of nature. A world where sadness did not hinder resistance. To safeguard this substitute world is not easy. The prisoner may have to go under a blanket, away from the gaze of the Pasdars (guard) and tavvabs, in order to sew a flower or a view of nature on a cloth. He or she is forced to crawl behind clothes-line in the courtyard in order to carve an image on a tiny stone or draw a picture on paper. It is thus that in prison art goes underground.

Art is punished with lashes, solitary confinement and undertakings not to do it again. The handicrafts are pillaged when cells are inspected. Nothing is permanent there. Not only their creations, but even the prisoners’ life is for ever in danger of plunder.

The prisoner who for days and weeks, patiently rubs a stone or a date pip on the washbasin mosaic knows that his or her creation has a brief life. But there are things that are worth sweat and risk. The important thing is to create. And to fill the moments. Creativity is the proof and the expression of the self. Where the prison authorities try to destroy the identity and individuality through torture, repression and brain washing, the prisoner will seek something to prove themselves and create his or her own substitution. This substitute world takes on different forms of resistance. To turn to art and create a work was one form of resistance, a challenge with a predominantly individual flavour.

In the prison art form, nature has a lively presence. The sharp and far-flying imagination of the prisoner, discovers the beauty hidden in nature and recreates it on a piece of bone, stone or cloth. Perhaps the recourse to nature, or more accurately to the memory of nature, is their way of escaping the realities of prison, and even from the human beings who had invented these dark holes. Nature is soothing as it is blameless in creating these blacknesses.

The handiworks of prisoners are an image of their days. They echo silent voices, and the imprint of tales that must not be forgotten. Birds and poppy are symbols of those executed. And a poem knitted onto cloth carries their message and the pains of being separated from them.

Those prison plays and arts were a momentary escape from time, an effort to push the present out of your mind. But Art and Literature outside of prison is a defiance of forgetfulness. What we write now, will take us to visit and think about prison and some tales from there, and to encourage us not to forget the past. That play in Evin mocked reality in order to overcome it and its message, without being consciously looking for a message, was the victory of the prisoner over the torturer. And now the recreating the past, show up the historic defeat of the torturer.

Paradox

Prison, torture and execution are there to suppress and eliminate opponents and to instil fear in society. At one level everyone must know that prisons and torture exist, yet to talk or write about them is taboo. Everyone must feel the intimidating shadow of prison, but it must not be said or written that prisons exist, and political prisoners. Prisons must have tall impervious walls, so that whatever happens inside will remain hidden from all – yet all have to feel the presence of these walls.

Memory, however, is a denial of this elimination and distortion. Memory is the enemy of dictators. Writing, which inside was but a dream, after release immortalises memories. By jotting down our memories we have transformed them into a memory pool for all. Reminiscences, initially an individual process, once in print can become collective memories.

Today the issue of prison forms a large part of Iranian literature in exile. These memories, anecdotes, stories, drawing, and researched on prison life have opened a new literary chapter. The prisoner has become the hero of stories. This is a “hero” that carries the face of its epoch. He or she is the prisoner of ta’zir and hadd (sharia’ punishments such as lashes) – both a hero of resistance and a prisoner of repentance.

Here I want to pause on the prison memoir. This aspect of prison literature, because of its importance as a document, as well as the warm reception it often receives from readers, has received particular attention.

The writings of the survivors of the Islamic Republic have differ with their predecessors. The writers are not theoreticians or outstanding personalities of their era. They were mostly unknown, one of the hundreds of thousands who tasted the prison and lash of the Islamic rulers. Most were writing for the first time, writing mostly as “amateurs”. I too was an amateur, as I began to write. And unlike before, the writings of women played a sizeable part.

One could make a further observation on the writings of this generation, we notice a transformation of the way these writers saw their past, and themselves. For the first time the individuality of the narrator has a more active presence. In the memories from the generation of 40’s individuality had no place, and instead of individual responsibility, mistakes were ascribed to others. And in the few memoirs we have of the next generation of militants –in the Shah’s prisons in the 70’s - the individuality of the narrator is also totally eliminated. These were not strictly memoirs, but works written purely to provoke a response and expose the Shah’s regime.

The terrible social and political experience of the years after the revolution, the questioning of much of earlier ideals, and the defeat of ideological thinking has caused major changes in today’s generation of militants. The bitter outcome is loneliness, and doubts. The individual is bewildered and tries to substitute their individuality, the “I”, to replace the “we”. In today’s memoir writing we see efforts that reveal an individual prepared to take responsibility for their acts and behaviour.

Picture of history

Writing of memoirs is a form of literature. But from another angle it cannot be compared to the novel. Its materials are not imagination or free flow of thought, but realities. If the effort of a novelist is to create a story by giving imagination a free range, the writer of memoirs is desperate to record things as close to reality as possible. Some of these events belong to the distant past and take new life under the pen of the narrator. So memoir writing is the recounting of a picture of history, that part which official historians try to eliminate.

The real core of the memoir is “I”. The writer tries to show the “I” in the context of events, tries to observe the “I” from the outside, distancing himself or herself from it and then paint it for the judgement of the reader. For the reader, events will become palpable when they learn how the narrator has lived them. It is then that the reader can place themselves in place of the narrator and compare themselves with him or her, and ponder.

Vindicate the “I”

Here the issue that comes up is why do we write? One of the decisive motivation in writing about prison is political exposure and a feeling of responsibility to those who has been murdered without having a chance to defend themselves. We, Yesterdays’ prisoner, had witnessed all those crimes and feel a heavy duty and weight on our shoulders. A duty to project their silenced voice and their fate to the ears of others.

But if we pose the question differently and ask what gives yesterdays’ prisoner the guts to write, then political exposure and a sense of responsibility towards those executed is not a convincing answer. There has to be other motivation so that yesterday’s prisoner will dare not just to make a political report, but to recount events from their own angle. Perhaps a reflection on the issue of individuality and the feeling of distinctness in prison will take us closer to the answer.

Torture and prison has a dual effect on the individuality of a person. The purpose of the tyrants is to defeat the person and obliterate their identity and individuality. But torture and prison have anther consequence which is contrary to the aims of imprisonment. That is the feeling of distinction and pride.

Alongside the deprivations and pain, the prisoner feels pride in standing up single handed to the huge apparatus of power. They are being tortured because the torturer and their apparatus fear them. The “I”, who perhaps carries thousands of wounds and humiliation from the past, weak and with hands tied has sent shivers down the spine of the enemy. This brings a sense of worth and self-confidence.

This feeling is apparently stronger in women whose individuality in the family and within society is more threatened and repressed than men. These conflicting emotions – the repressed individuality at one end and the feeling of pride on the other- are, in my view, one of our incentives, or in other words, our need to portray our prison existence. We may or may not be aware of these emotions which may unconsciously drive us. Perhaps the writing of prison memoirs is a battle with the wounds that are left from subjugation and humiliation of the “I”. By writing, we are trying to prove ourselves. Just as in prison by rubbing that stone or bone against the mosaic, or needling that cloth we tried to prove ourselves.

The other inducement for writing the story of prison is the feeling that narrator has had a special and unique journey. The object is the life of prison full of secrets and codes. He or she has experienced things that others could only with difficulty imagine. But while this feeling of distinction and singularity can encourage him or her to record prison life, it is by no means a pleasurable feeling. Pain is mixed with loneliness. To live among a group or in a society that does not know one’s bitter experience, and may not even be interested to hear them, can isolate the writer.

So writing of the forbidden world of prison is also a form of sympathy seeking or a defiance of loneliness and isolation. John Amery, a writer and survivor of Auschwitz, who committed suicide twenty odd years after his release, wrote: that person who has experienced torture can never call the world his home.

So perhaps writing for us is also a way of fighting this feeling. We write so as not to admit we don’t have a place in this world?



Monireh Baradaran, March 2009, New York University


p r i s o n

literature and cultural politics in the middle east

March 5-7, 2009

A literary conference hosted in New York City

by the Hagop Kevorkian Center for Near Eastern Studies at NYU

the Eugene Lang College at the New School for Liberal Arts

and ArteEast (www.arteeast.org