آقای اکبر گنجی در شماره ٦ سلسله مقالات «چه باید کرد؟»، برای بیانیه خطاب به کمیسیاریای عالی حقوق بشر که در آن محاکمه سران جمهوری اسلامی و جلوگیری از ورود احمدی نژاد به سازمان ملل خواسته شده، نماد سبز را تعیین کرده و نوشته اند: « از همین لحظه به طور شفاف و به صراحت تمام اعلام می کنیم: اول- شعار کمپین "جنایت علیه بشریت" به شرح زیر است:
جنگ نه؛تحریم اقتصادی نه؛ محاکمه ی سران رژیم به جرم "جنایت علیه بشریت» آری.
دوم- نماد کمپین "جنایت علیه بشریت"، سبز سبز است و ما هیچ پرچمی، جز نماد سبز بالا نخواهیم برد.
سوم- تمامی افرادی با این شعارها موافقند، می توانند در این کمپین شرکت کنند.»
در حالی که پیشتر در توضیح برنامه این بیانیه، که برای امضاهای گسترده در سایتهای مختلف قرار گرفته، آمده بود: «این برنامه وابسته به هیچ گروه و حزبی نیست. پرچم هیچ حزب و گروه و دسته ای را هم بالا نخواهیم برد. هر ایرانی، فارغ از تعلقات دینی، سیاسی و جنسیتی، می تواند این بیانیه را امضا کند.»
ما هم مایل بودیم آن را امضا کنیم و ناممان را به نشانی ئی که برای جمع آوری امضاها در نظر گرفته شده است، ارسال کرده ایم. اما حال با نوشته آقای گنجی، که نماد کمپین این بیانیه را «سبز سبز» می داند، بیم آن داریم که این رنگ، تابلوی ورود ممنوع برای ما و امثال مائی باشد که خود را با نماد سبزی، که در آن حاکمیت دیدگاه خاصی که به خط قرمزها پایبند است، تعریف نمی کنیم. ما مخالف سبز نیستم ولی نمی دانیمآیا این رنگ، نماد پذیرش تنوع و کثرت در جنبش است و خواهد ماند؟
سبز نماد جنبش عمومی یا نماد دیدگاهی خاص در راس آن؟
ابتدا رنگ کمپین آقای میرحسین موسوی بود اما بعد از تقلب انتخاباتی مفتضحانه تبدیل به سمبلی برای مقاومت در برابر دروغ و اعتراض به استبداد شد. این رنگ در عین حال نماد همبستگی هم است. چه علامتی بهتر و عملی تر از مچ بند سبز برای ابراز همبستگی با مبارزات هموطنان خویش در یک عرصه جهانی؟ مچ بند سبزفوتبالیستهای شجاع ایرانی هنگام شرکت در مسابقات جهانی در کره جنوبی چه درخشش زیبائی در قلب مردم مان و نیز در جهان داشت. و یا چه نمادی روشنتر از پرچمی سبز بر سردر عمارت شهرداری فلورانس در کنار پرچم این شهر می توانست بیان همبستگی مردم فلورانس با مردم ایران باشد؟
با تشدید سرکوب و فشار بر معترضین در ایران، از نمایش رنگ سبز و پلاکاردها در خیابانها که با خطر باتوم، دستگیری و حتی مرگ مواجه است، کاسته شده و به جایش فریادها رساتر شده اند: فریادهای شبانه بر پشت بامها و فریادهای آمیخته در صفیر گلوله در روشنای روزها. صداها گاه آگاهانه خاموشی برمی گزینند تا سکوت، صدای اعتراض باشد. «مادران عزادار» در راهپیمائیهای غروب روزهای شنبه لباس سیاه و سکوت را برای بیان اعتراض شان مناسب یافته اند.
با این همه، سبز همچنان جنبه نمادینی در جنبش اعتراضی دارد. اما آیا این سبز همان سبزی است و خواهد ماند که از فردای ٢٢ خرداد با شعار «رای من کو» شروع شد؟ گرچه این شعار روشنترین نماد اعتراض به ربودن آرا و همچنین خواستار حق شهروندی بود، در روند خود و در پی سرکوب بیرحمانه رژیم، اما، گسترش معنائی پیدا کرد و شعارهای دیگری به میدان آمد. به شعارهای نفی احمدی نژاد، صداهای دیگری چون «مرگ بر دیکتاتور» که ولایت فقیه را نشانه گرفته، «جمهوری ایرانی» و آزادی زندانی سیاسی، که امروز اولویت بیشتری یافته، افزوده شده است. در درون جنبش همگانی و به ویژهبین زنان فعال شاهد گرایشاتی هستیم که اعتراضها را تک خواسته ای نمی خواهند و میل به تنوع صدائی دارند. در عین حال اما، در میان بالائی های همسو با سبز، آقای موسوی بر نظام جمهوری اسلامی و قوانین آن پافشاری می کند و عده ای بر جنایتهای گذشته رژیم و به ویژه جنایتهای دهه ٦٠ سرپوش می گذارند. سبز طیف است و با سایه روشن تفاوتهائی، که سرشت و طبیعت همراهی های متنوع و رنگارنگ است.
تنوع صداها از طبیعت هر جنبش همگانی برمی خیزد و ما نمی دانیمآیا نماد سبز این توانائی را دارد که این گوناگونیها و رنگین کمانها را دربرگیرد؟ یا اینکه تصمیم دارد خود را به تفکر و برنامه خاصی محدود کند؟ در کشورمان که حکومت نظامی با خشونت کم سابقه ای به قلع و قمع هر چه رنگارنگ و «دیگری» است، برآمده و فضائی برای گفتمان آزاد وجود ندارد، پاسخ این سوال روشن نیست.
ما مخالف سبز نیستیم ولی می بینیم که در تظاهراتهای خارج از کشور عده ای آگاهانه رنگ سبز را به نفع اشخاص و دیدگاه های خاصی مصادره کرده و از دیگران تنها حضوری همرنگ و مطیع می خواهند. شاهد هستیم که رنگ سبز از جنبه نمادین جنبش همگانی خارج شده و بطور آشکاری رنگ ستادها را به خود می گیرد. این دموکراسی نیست که بگوئیم هرکسی با رنگ و پرچم خود و صفها جدا. این شاید آسان ترین راه باشد اما درست ترین نیست. شکاف در نمایش اعتراض مان، نه تنها ما را تحلیل می برد، بلکه گفتگو و مبادله نظری را از ما می گیرد. متاسفانه اغلب ما به عوض توجه به نقطههای پیوندمان و به عوض بحث و نقد خود و دیگری، از همان ابتدا مرز و دیوار می کشیم. شاید این عارضه تاریخی کشوری، چون ایران باشد که در آن دیوارها همیشه زنده و حاضر بوده اند، نه تنها دیوارهای بلند زندانها، که دیوارهای بلند بین مسلمان و غیرمسلمان، زن و مرد، محرم و نامحرم، نجس و پاک و غیره. آیا همیندیوارها باعث نشده که رنج و بیدادهائی که در طول تاریخ همین جمهوری اسلامی بر دگر اندیشان این جامعه رفته است تا سالها به چشم دیگرانی چون خود شما، آقای گنجی، نیاید؟ آیا این دیوارها درهای عاطفه ما را که جوشیده از تجربه های مشترک با هم بودن و دیدن همدیگر است و باید در چنین روزهائی گشوده بماند، بسته نخواهد گذاشت؟
جنبشهای اجتماعی باید عرصه ای برای تامل و یادگیری باشد. ما همچنین مخالف دیدگاه های دگم و افراطی هستیم که برای اثبات خویش چیزی جز تخریب دیگری نمی شناسند.
آقای گنجی، چرا با «سبز» کردن بیانیه خطاب به کمیسیاریای عالی حقوق بشر سازمان ملل، پیش شرطی را برای ورود به آن قرار می دهید، که در اصل متن وجود ندارد؟ آیا آن ٥٩ نفری هم که نامشان جزو اولین امضاکنندگان این بیانیه است، چون شما بر این نظرند که «نماد کمپین "جنایت علیه بشریت"، سبز سبز است و ما هیچ پرچمی، جز نماد سبز بالا نخواهیم برد.»؟ پاسخ اگر آری است، پس چرا آن را در بیانیه نگنجانده اند. و اگر جواب منفی است، مگر کسی از این جمع امضاکنندگان، حتی اگر خود شما آن متن را نوشته باشید، می تواند بعد از انتشار و خارج از متن بیانیه،شرط ورود به آن اضافه کند؟
ما در حرکت اعتراضی مردم کشورمان سهیم هستیم ولی نه در درون سبز و نه رودررو با آن. معتقدیم که زمانی قادر خواهیم بود دموکراسی و تحمل دیگری را در کشورمان تحقق بخشیم که ارزشهای آن را از همین امروز با نقد آگاهانه خود و دیگری راهنمای حرکتمان قرار دهیم.
شستشوی مغزی به روشهائی اطلاق می شود که در جهت تغییر بنیادی اعتقادات و وفاداری شخص به یک ایده، گروه، مذهب و یا سرزمین خود صورت می گیرد و عبارت است از ترکیب شیوه های مختلف شکنجه های روانی و استفاده سیستماتیک از آنها. خصوصیت اصلی شستشوی مغزی در این است که تکیه اصلی آن نه لزوما بر آزار و اذیت جسمانی، بلکه بر اساس تاثیرگذاری بر رفتار و ذهنیت زندانی قرار دارد.
اصطلاح شستشوی مغزی در دهه ٦٠ میلادی و با جنگ کره بر سر زبانها افتاد. این امر به آن معنا نیست که پیش از آن و یا در جاهای دیگر این روش شکنجه وجود نداشته است. به عنوان نمونه در دوران قدرقدرتی کلیسا در قرون وسطا و حتی تا سده ها پس از آن و نیز در شوروی دوره استالین روشهای شستشوی مغزی بکار گرفته می شده است. در جنگ کره وقتی تعدادی از اسرای آمریکائی از طریق رادیو و تلویزیون وفاداری خود را به چین، مارکسیسم و مائو و همچنین انزجار خود را نسبت به آمریکا اعلام داشتند، توجه علم روانشناسی در امریکا به این مسئله جلب شد. نه تنها روانشناسان، بلکه افکار عمومی هم درگیر این پرسش شد که چطور ممکن است انسانها به یکباره باورها و اعتقاداتشان را تغییر دهند. چه روشهائی این تغییرات بنیادی را در انسانها سبب می شود؟ (١)
سربازان آمریکائی پس از آزادی و بازگشت به کشور خود مورد تحقیقات روانشناسی قرار گرفتند تا معلوم شود چه شرایطی آنها را به این اعترافات و تغییر در باورهاشان واداشته است. معلوم شد که شستشوی مغزی به روشی که چینی ها بکار بردند، سه مرحله را دربرمی گرفت: خستگی، وابستگی و وحشت.
زندانبانان ابتدا تلاش می کردند زندانی را از نظر جسمی ضعیف وخسته سازند. شرایط زندان از نظر بهداشتی، امکان خواب و نیازهای ابتدائی دیگر طوری تنظیم شده بود که باعث گرسنگی، خستگی مفرط و بیماری می شد. زندانی باید احتیاجات اولیه اش را به عریانی و با تمام وجوداحساس می کرد و می بایست برای ارضا آنها فشار شدیدی را متحمل شود. مرحله دوم ایجاد وابستگی بود. شرط برآورده شدن بخشی از نیازهای اولیه، آمادگی زندانی برای اطاعت کامل از اوامری، مثل شرکت در کلاسهای ایدئولوژیک بود. در صورت اطاعت محض، نظیر آمادگی برای امضا اعترافات دیکته شده یا همکاری با مقامات چینی در تبلیغ علیه دولت آمریکا، زندانی مورد تشویق قرار می گرفت. تشویق هائی مانند اضافه شدن شکر و میوه به جیره غذائی تا وعده آزادی.
و بالاخره تلاش می شد تا زندانیان را که در دو مرحله پیشین به اندازه کافی فرمانبرداری از خود نشان نداده بودند، با ایجاد وحشت به اطاعت وادارند: از طریق تهدید به اعدام، که گاه با اجرای صحنه های مصنوعی تیرباران همراه می شد؛ ایستاندن زندانی روی پنجه پا به مدتی طولانی، قرار دادن زندانی در سرمای سخت، حبس انفرادی و نگه داری در دخمه هائی که در آن امکان حرکت وجود نداشت.
بیدرمان روشهائی را که می توانند به شستشوی مغزی بیانجامند بصورت زیر خلاصه کرده است. از آن جمله اند: انزوا از دنیای بیرون و دیگران، یک جهته و محدود کردن حوزه دید، ایجاد بی رمقی و خستگی، تهدید و دلجوئی مقطعی، تظاهر به قدرت مطلق خود و در برابرش کوچک و ناچیز شمردن زندانی و ایجاد فرامین بیهوده و نظیر اینها. (٢)
ارشاد، کلامی مقدس برای شستشوی مغزی در زندانهای ایران
تمام روشهائی که به آنها اشاره شد، با شدت و گستره ای بیشتر در زندانهای جمهوری اسلامی در دهه ٦٠ بکار گرفته می شد و امروز هم بعد از گذشت این همه سال هنوز هم بکار گرفته می شود. در این نوشته تکیه من بر تجربه های آن دهه سیاه و مقایسه آنها با روشی است که چینی ها در مورد اسرای آمریکائی بکار بردند.
ارشاد و تواب سازی، که در دهه ٦٠ سیاست حاکم بر زندانها بود، نام اسلامی شستشوی مغزی است. هدف از شکنجه تنها برای گرفتن اطلاعات نبود. زندانی در تمام طول حبس هیچگاه به حال خود رها نبود. عامل زمان، یعنی درازمدت بودن شکنجه در میزان تاثیرگذاری و جنبه فرسایشی آن نقش تعیین کننده ای دارد. تلاش زندانبانان این بود که اولا ارزشها و هویت زندانی را، که طبعا برآمده از تجارب وی در پروسه زندگیش بوده است، از وی بربایند و به جای آن قالبهای خود را در ذهن و روان زندانی بچپانند. اهرمهای فشار روانی در زندانهای جمهوری اسلامی دو مرحله درهم تنیده را در برمی گرفت:
١- تجاوز به اعتقادات و باورهای گذشته زندانی
این نخستین گام برای شستشوی مغزی بود. در مورد اسرای آمریکائی مقامات چینی با محروم کردن کامل زندانی از اخبار و حوادث جهانی این منظور را دنبال می کردند. نامه های اسرا سانسور یا دستکاری می شد. ارتباط و تبادل عاطفی با دیگر زندانیان غیرممکن بود در عوض با تشویق و وادار کردن آنها به جاسوسی از همدیگر، فضای بی اعتمادی و نفرت ایجاد می کردند.
محرومیت دادن به زندانی و ایجاد فضای وحشت در زندانهای ایران خشن تر بود. در سال ١٣٦٠ زندانی وقتی پا به زندان می گذاشت، بیکباره خود را تنها و در فضائی می دید که بوی خون و مرگ می داد. از صحنه ای نقل می کنم که شب اول اقامتم در زندان اوین در پائیز ١٣٦٠ شاهدش بودم. من و تعداد دیگری از تازه دستگیرشدگان در اتاقی در نزدیک اتاقهای بازجوئی در انتظار بازجوئی و خالی شدن تخت شکنجه، چشم بسته نشسته بودیم. حرف زدن و حرکت اکیدا ممنوع بود.
«یکباره متوجه شدم همه جا تاریک شد. چشم بند را بالا زدم. همه جا تاریکی مطلق بود. ناگهان صدای «الله اکبر، خمینی رهبر» و «حزب فقط حزب الله» بلند شد. جمعیت زیادی در راهرو، در حالیکه پاها را بشدت تمام بر زمین می کوبیدند، شعارهای دیگری هم می دادند: «مرگ بر منافق، مرگ بر کمونیست» و «منافق مسلح اعدام باید گردد». صداشان که به نعره می مانست و صدای پاهاشان، که محکم به زمین می کوبیدند، ساختمان را به لرزه درآورده بود. گمان کردم هر لحظه امکان دارد به داخل اتاق بریزند و ما را قتل عام کنند و فکر کردم زندانیانی را که در راهرو نشسته بودند، زیر پاهشان له کرده اند.» (٢)
ایجاد فضای وحشت برای سلب جرات از زندانی محدود به دوره بازجوئی نبود. صحنه های دهشتناک قدرت نمائی در بندهای عمومی هم زندانی را رها نمی کرد. هر چند وقت یکبار توابها بعد از مراسم دعاهای شبانه، که حس شدید گناه در آنها برانگیخته می شد، با سردادن شعارهائی علیه «سرموضعی» های زندان و ابراز انزجار از آنها به تظاهرات در سالن و اتاقها می پرداختند. لحظه به لحظه بر هیجان هیستریک این شعارها افزوده می شد و گاه منجر به حمله به زندانیان می گردید. بدتر از زندانهای تهران، این شیوه ها در زندان عادل آباد شیراز صورت می گرفت. (٣)
چنین فضاهائی باعث می شود که حس امنیت در زندگی روزمره بطرز دردناکی مورد تاراج قرار گیرد. این حس ناامنی چنان فرساینده است که گاه زندانی را بر آن می دارد تا گذشته را به فراموشی بسپارد یا حتی با آزار دهندگان خویش همصدا گردد.
برای دست اندازی به روان زندانی و درهم شکستن اعتقادات وی، زندانبانان فضائی ایجاد می کردند که زندانی احساس تنهائی و بی پناهی کند. به زندانی القا می کردند که تمام سازمانهای مخالف را درهم کوبیده اند و سران و شخصیتها را درهم شکسته اند. و برای ارعاب کل جامعه خبر دستگیری و قتل و اعدامها را در رسانه ها با آب و تاب می نوشتند. سعی شان این بود که به زندانی بباورانند که مقاومت او در برابر قدرت مطلق و حاکمیت اسلامی به لجبازی کور و بیهوده می ماند، فراتر از آن، مقاومت جنایتی است غیرقابل بخشش در برابر «امت مسلمان». جنگ با عراق نعمتی بود برای زندانبانان که با توسل به آن در زندانی احساس گناه، بدهکاری و خیانت بیافرینند.
نه تنها اعتقادات سیاسی، بلکه ارزشهای اجتماعی و اخلاقی زندانی مثل کمک و احترام به دیگران، عشق به انسانها و خانواده هم مورد تجاوز قرار می گرفت. می گفتند محبت و مهر به دیگران، آدمی را از عشق به خدا دور می سازد. مقامات زندان می خواستند به زندانی القا کنند او در گذشته آدمی پست و گناهکار بوده و اکنون در دامن قدرت و عطوفت اسلامی این فرصت به وی داده شده که به گناهانش آگاه گردد و توبه کند. ارشاد در رابطه با گناه معنا می یابد.
در زندان و تنهائی زندانی فرصت می یابد به نقد و تردید در بعضی رفتارها و باورهای گذشته بنشیند. اما نقد و تردید لزوما به معنای نفی یقین های آدمی نیست، تردیدها زمانی به مرحله خطرناک می رسند که در آن هر یقینی و به ویژه یقین به خود زیر سوال رود. این می تواند به سقوط در ورطه خلا بیانجامد. مانس اشپربر در تاملات خود پیرامون قربانیان محاکمات مسکو به این نکته انگشت می گذارد:
«انسان بدون یقین، نه به آگاهی هویتی خویش نائل می شود و نه می تواند آن را حفظ کند. یقین آن چیزی است که معنای وجودی انسان را شکل می دهد. آدمی که یقین او دستخوش تاراج شده است، دیگر قادر نیست مسئولیتی چیزی را بپذیرد و برای ناشایست ترین کارها آماده است.» (٣)
٢- القای قالبهای فکری شکنجه گران
همزمان با ایجاد خلا در ذهن زندانی، زندانبانان می کوشند قالبهای ارزشی خود را به وی تحمیل کنند. مقامات چینی برای اسرای آمریکائی برنامه های آموزش اندیشه مائو ترتیب می دادند. بعد از درس سوال و جواب صورت می گرفت. در ابتدا یک نفر چینی مسئول بحث می شد. سپس هدایت بحثها به عهده زندانیانی گذاشته می شد که پاسخهای تائیدآمیز می دادند. بعد سوال و جواب شکل بازجوئی پیدا می کرد. پاسخهای زندانی با گفته های سابق خودش و با اظهارات دیگران مقایسه و مواجهه داده می شد. زندانیانی که ابراز ندامت می کردند، باید در حضور دیگران ندامت نامه خود را قرائت می کردند.
چنین روشهائی در زندانهای جمهوری اسلامی بطور خشن تر صورت می گرفت. به عنوان نمونه، اظهارات یک زن زندانی را که در سالهای ١٣٦٢ تا ١٣٦٣ ماهها در شکنجه گاهی معروف به «واحد مسکونی»، واقع در قزل حصار بسر برده بود، بخوانیم:
«در این جلسات ابتدا یکی از افراد با دستاویز قرار دادن ساده ترین موضوعات، فردی را به میان می کشید و مثلا می گفت: تو این حرف را در فلان روز و در چنین موقعیتی زده ای. سپس دیگری آن را تائید می کرد و حمله به فرد از همه سو آغاز می شد. حتی شیوه راه رفتن و غذا خوردن فرد می توانست دستاویزی برای حمله به وی باشد. در این حالت گفته می شد: تو نحوه غذا خوردن و یا راه رفتنت شبیه مجاهدین است و بر اساس رهنمود رجوی در این جا عمل می کنی. از همین جا نتیجه می گرفتند که فرد «سرموضع» است و مستحق تحقیر، آزار و اذیت و کیفر. افراد حاضر در نشست مجبور بودند علیه فردی که به میان آورده شده بود، فاکتهائی را مطرح کنند. بعدا حتی کسانی که فرد به میان آورده شده را می کوبیدند، گاه مورد تحقیر توابین گرداننده نشست قرار می گرفتند. آنها نیز متهم می شدند که فرد را بدرستی زیر سوال نبرده اند و با مطرح کردن موارد غیرجدی سعی داشته اند مسئولان زندان را فریب دهند.» (٤)
تجاوز به دنیای زندانی
داریوش رجالی در کتاب «شکنجه و مدرنیته» (٥) می نویسد که تجاوز به دنیای ذهنی زندانی و ارشاد او از طریق چهار مجرای حسی صورت می گیرد که اینها تاثیرپذیری حسی انسان را میسر می سازند. این مجراها عبارتند از:تکلم، شنیدن، دیدن و نیز ندیدن. در اینجا بطور خلاصه و بخشا با استناد به کتاب فوق، به تاثیرگذاری القائات بر روی زندانی از طریق این کانالهای حسی اشاره می کنم.
ابزار زبان
استفاده از ابزار زبان برای نفوذ در ذهن و اعتقادات زندانی، متکی به آئین های مذهبی و مراسم عبادی است که در آن دعا با شعارهای سیاسی درهم می آمیزد. مثلا «الله اکبر» که در آن سالها در فواصل دعاخوانی، سخنرانیها و اعترافات زندانیها بطور مرتب تکرار می شد، هر بار با این شعارها پایان می یافت: خمینی رهبر؛ مرگ بر ضدولایت فقیه، توده ای و منافق و فدائی؛ مرگ بر لیبرال، مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی. شعارهای دیگری هم بر در و دیوارهای زندان خودنمائی می کردند نظیر: اینجا دانشگاه است نه زندان.
تاثیرگذاری این عبارات و شعارها در درآمیختگی آنها با مذهب و نیز در تکرار آنها است. تکرار عبارت هائی گاه می تواند بطور ناخودآگاه به باور تبدیل شود. شکنجه گران در وجه دیگری هم از ابزار زبان و مذهب سود می جستند. این عمل چند کارکرد داشت: نخست اینکه آنها را در اعتقادشان که عمل شکنجه کردن دشمن عین عبادت است، راسخ تر می کرد و باعث می شد که آنها در عملشان احساس تزلزل و عذاب وجدان نکنند. دوم اینکه عبارات کوتاهی مثل الله اکبر یا لا اله الله در حین شلاق زدن، ریتمی به حرکت آنها می داد و این می توانست از خستگی شلاق زدن بکاهد. و بالاخره اینکه تقدس بخشیدن به شکنجه در خدمت ایجاد حس گناه در زندانی، که به نام خدا درد بر او نازل می شد و نیز حس بی قدرتی در مقابل اراده مطلق شکنجه گر قرار می گرفت.
ابزار شنوائی
شنیدن مدام و متناوب دعاها، عبارات شعارگونه مثل «زندان نعمتی است برای ما تا آدم شویم» مصاحبه هائی که همگی مضمونی یکسان داشتند، مانند تکرار زبانی، تجاوز به ذهن و روان زندانی است و می توانند به باور بیانجامند. مقاومت زندانیانی که تنبیهات و آزاهای جسمی را به جان می خریدند ولی از شرکت در برنامه های اجباری آموزشی و ارشادی و مصاحبه های اجباری زندانیان سرباز می زدند، با توجه به کارکرد آن روشها معنائی ملموس می یابد.
ابزار دیدن
زندانی وادار به دیدن صحنه هائی چنان رعب انگیز می شد که می توانست اراده او را حداقل برای مدتی فلج کند. شاهد اعدام دیگران بودن و گاه حتی نظاره گر اعدام خود بودن، می تواند سیستم کنترل رفتاری شخص را شدیدا به اختلال بکشاند و او را وادار به حرکتی کند که در آن اراده وی نقشی ندارد. رجالی در این باره به گزارش تکان دهنده ای از شهادت یک زندانی استناد می کند. این زندانی را به همراه یک زندانی دیگر برای اعدام می برند. او به خاطر می آورد که بر روی سینه آن دیگری نوشته شده بود: پیکاری. دست و پای آن دو را به تیر می بندند و بعد شلیک می کنند. این زندانی که در اثر تقلاهای بی ارادی اعضای بدنش، چشم بندش عقب رفته بود، به خون درغلتیدن آن دیگری را می بیند و دنبال خون خود می گردد. اما تیری به او نخورده است. بعد پاسداران در حالیکه مسخره اش می کنند، دست و پای او را باز می کنند. بقیه ماجرا را او دیگر به خاطر نمی آورد. ماجرائی که او به خاطر نمی آورد، می تواند عملی باشد که بازجو در آن حالت شوک او را به انجام آن وادار ساخته است. شاید شوک مانع از آن شده که آن عمل به حافظه راه یابد و یا شاید ذهن وی بطور ناخوآگاه از یادآوری آن سرباز می زند.
ابزار ندیدن
گاه تاثیرگذاری متجاوزانه بر ذهن و روان از طریق ندیدن صورت می گیرد. به زندانی جلوه ای از یک عمل خشونت آمیز و دهشتناک نشان داده می شود اما خود صحنه قابل رویت نیست. مثلا زندانی لکه خونی را روی دیوار راهرو بازجوئی می بیند یا صدای ضجه می شنود بدون آنکه ببیند چه اتفاقی افتاده یا می افتد. صحنه ای که برای او قابل رویت نیست، هشداری است بر او؛ او وادار می شود که شکنجه شدن خود را جلوی چشمش مجسم کند. در آن سالهای دهه ٦٠و امروز هم، زندانی را در روزها و هفته های اول دستگیری در راهروهای بازجوئی می نشانند تا صدای شکنجه شدن دیگران را بشنود. زندانی با ندیدن صحنه هائی که اما از طریق حسهای دیگر آن را دریافت می کند، بشدت موقعیت خود را ناامن می بیند.
خلاصه کلام، ارشاد، نام دینی شستشوی مغزی، بسیار فراتر از معنای صرف درس و مکتب است. اگر ارشاد محدود به اینها می ماند، به یقین تاثیرگذاری اش از نظر کمی و کیفی چنان نبود که پدیده ای به نام «تواب» را در زندانهای جمهوری اسلامی باعث گردد. اگر هم درس و مکتبی در کار بود، نخست اینکه در قالب اجبار بود و دوم اینکه با اشکال مختلف شکنجه و به ویژه شکنجه های روانی کاربرد پیدا می کرد.
پانویسها:
(رئوس بحث این نوشته از کتاب «روانشناسی شکنجه»، به قلم نگارنده برگرفته شده است)
١- این بحثروانشناسانه به هیچ وجه به معنای توجیه و دفاع از سیاستهای جنگ طلبانه دولت آمریکا در دوره جنگ سرد و دخالت در مسئله کره در دهه ٥٠ میلادی نیست. پدیده شستشوی مغزی و سیاست اعتراف گیری اجباری در همان زمان در خود آمریکا و در زمان مگ کارتی هم اتفاق افتاد.
٢- Gustav Keller: Psychologie der folter, Frankfurt 1981
٣- فریبا ثابت، یادهای زندان، پاریس، ١٣٧٦
٤- Mans Sperber: Sieben Fragen zur Gewalt, München, 3. Auflage 1983
٥- ایرج مصداقی، دوزخ روی زمین، سوئد ١٣٨٧
٦- Dariush Rejali: Torture and Modernity. Self, sociaty and state in modern Iran, Colorada, 1997
برای اینکه فریاد دردمان را دیگران بشنوند، بفهمند و باور کنند، ابتدا باید درد را به آنها نشان دهیم. و نیز برای اینکه گذشته فراموش نشود، باید آن را ثبت و مستند کرد. برای عملی ساختن این منظور، راه های مختلفی هست: مثل نوشتن، سرودن، گفتن، نقاشی نمایش و فیلم. فیلم به دلیل تصویرپردازی می تواند تاثیر زیادی روی بیننده بگذارد. به ویژه در بازسازی واقعیت و مستندسازی که موضوع این نوشته است، فیلم ظرفیتهای بالائی دارد و بهتر قادر است نقش میانجی بین واقعیتی که سپری گشته و به حافظه سپردن آن گذشته ایفا کند. در این زمینه در دو – سه دهه گذشته کارهای بسیار ارزنده ای در خارج از ایران، رها از تیغ سانسور و زندان جمهوری اسلامی صورت گرفته است. فیلم هائی که موضوعات آن زندان، سانسور، شکنجه، قتل مخالفان و موارد دیگری از کارنامه سیاه جمهوری اسلامی در نقض حقوق بشر بوده است. اکثر این فیلمها به زبان انگیسی تهیه شده اند. استفاده از زبان بین المللی و همچنین نقش زبان تصویری، این امکان را به فیلمساز می دهد که مخاطبین خود را از دایره ایرانیها فراتر برده و توجه جهانیان را به نقض حقوق بشر توسط حکومت ایران جلب کند.
نوشته حاضر نگاهی است به این فیلمها، تا آن تعدادی که من دیده و به آنها دسترسی داشته ام.
اگر ترتیب زمانی تهیه این فیلمها را مبنا قرار دهیم، شاید «شب بعد از انقلاب» ساخته رضا علامه زاده، فیلمساز تبعیدی مقیم هلند، از اولین کارها در این نوع به حساب آید. این فیلم ۴۵ دقیقه ای که بعد از فتوای قتل سلمان رشدی تهیه شده، با نمایش صحنه های کتاب سوزی و حوادث و شعارهای مرگبار شروع می شود و سپس تاریخچه ای از سانسور و سرکوب اندیشه و بیان را به نام دین در چند دهه اخیر در کشورمان به نمایش می گذارد. فیلم از ترور احمد کسروی آغاز می کند که در سال ۱۳۲٤ شمسی به دست نواب صفوی و همفکران وی و با تائید مجتهدان دینی صورت گرفت و سپس این سیر را که بعد از انقلاب ۱۳۵۷ با بستن روزنامه ها و قتل روشنفکران و نویسندگان به فاجعه انجامید، نشان می دهد.
فیلم بعدی رضا علامه زاده «جنایت مقدس» نام دارد که بعد از ترور چهار تن از مخالفان جمهوری اسلامی در رستوران میکونوس برلین تهیه شده است. علامه زاده در این فیلم می کوشد که ترورهای جمهوری اسلامی را در خارج از مرزهای ایران با تکیه به اسناد و اظهارات شاهدان برملا کند. این ترورها بلافاصله بعد از انقلاب شروع شد، اما پرونده آنها عموما از طرف دولتها مورد پیگیری واقع نشد. ترور میکونوس اما، مسکوت نماند. با حکم دادگاه برلین که بر مسئولیت حکومت ایران در فرمان قتل و سازمان دهی آن انگشت گذاشت، چهره تروریستی جمهوری اسلامی در جهان عیان شد. نقش فیلم «جنایت مقدس» که استنادات آنها بر دست داشتن سران حکومتی ایران در این ترورها جای شکی باقی نمی گذارد، بی شک در این امر بی تاثیر نبوده است. این فیلم بارها در تلویزیون هلند و احتمالا در کشورهای دیگر هم نمایش داده شده است.
زبان بکار رفته در هر دو فیلم انگلیسی است و اظهارات شاهدان غیرانگلیسی زبان، زیرنویس انگلیسی دارد.
فیلم مستند و موثر دیگر ساخته مسعود رئوف، فیلمساز جوان ایرانی مقیم کانادا است با نام: «درختی که به یاد می آورد». این فیلم ٥٠ دقیقه ای در سال٢٠٠٢ ساخته شده است. فیلم با اشاره به خودکشی حبیب، یک جوان ایرانی، در سال ۱۹۹۲ خود را به درختی در بیرون شهر حلق آویز می کند، آغاز می شود. فیلم در همان ابتدا ما را درمقابل این سوال قرار می دهد که آیا این جوان که تجربه زندان جمهوری اسلامی را پشت سردارد، هیچگاه فرصت و امکان گذر از تجربه و خاطره گذشته را یافته بود. ده سال بعد از این حادثه، مسعود رئوف در فیلمش در جستجوی این خاطره ها است، خاطره هائی که راویانش امید را رها نکرده و در چالشی، که یک سوی آن بار گذشته قرار دارد و سوی دیگرش دل مشغولیهای زندگی در تبعید، زندگی می کنند.
چند زندانی از مشاهدات و تجربه های خود در زندانهای جمهوری اسلامی ایران در این فیلم سخن می گویند. این شهادتها هر کدام به موضوعی متفاوت در زندان انگشت می گذارند. یکی از تابوتها می گوید، دیگری از اعدامهای جمعی که پشت دیوار بند زنان صورت می گرفت، یکی از سلول انفرادی و شکنجه می گوید و دیگری از فرزندش، که با وی در زندان بود و اعدام همسرش. راویان به جای کلی گوئی و سخنان شعارگونه، سعی می کنند تجربه های دردناکی که خود از سر گذرانده اند، شرح دهند. از این جهت این فیلم را باید در زمره فیلمهای مستند موفق دانست. این خاطره ها با صدا و تصویر شخص دیگری خارج از این جمع که تاریخی از رویدادهای بعد از انقلاب را ارائه می دهد، مثل حلقه های زنجیر بهم وصل می شوند. نقطه پیوند این روایتها زندان است، زندان در دوره ای معین- دهه ٦٠- و در زندانهای مختلف تهران بزرگ. شاهدان جنایتهای هولناک آن دهه، همچنین از زندگی در بیرون از زندان، ازتبعید و چالش های درونی خود می گویند. می بینیم که هر کدام به نحوی برای تداوم زندگی و مقابله با فشارهای گذشته در تلاش هستند. شکوفه دانشگاه و فعالیت آکادمیکی را پی می گیرد و شیرین هنر موسیقی و آواز را. این فیلم که با انیمشن های پررنگ مسعود رئوف و نقاشی های سودابه اردوان زینت می یابد، از پرداختی گیرا و یکدست برخوردار است.
فیلم به زبان انگیسی است و راویان سرگذشت خویش را به این زبان بیان می کنند. این کار، غیر از جذب مخاطب غیرایرانی، خود در خدمت تلاش فیلم که زندانی دیروز با بار خاطرات گذشته، اما در بطن دنیای امروز وی به نمایش گذاشته شود، قرار می گیرد. زبان جدید می تواند سمبلی بر این باشد که زندانی دیروز، از گذشته عبور کرده است. این فیلم در برنامه های تلویزیونی کانادا و کشورهای دیگر و در فستیوالهای مختلف به نمایش درآمده است.
«چند نمای ساده» فیلم ٩٠ دقیقه ای ساخته یوسف اکرمی، فیلمساز ایرانی مقیم کانادا هم در نشان دادن جنایتهای جمهوری اسلامی جایگاهی ویژه دارد. تکیه این فیلم غیر از روایتهای شاهدان و بازماندگان زندانهای جمهوری اسلامی از دهه ۶۰، بر اظهارات کسان دیگری هم که بنا به فعالیت شان، شناختی از وضعیت ایران دارند، قرار دارد. چند وکیل اداره مهاجرت از طریق تماس با پناهندگان ایرانی از رنجهای گذشته و کابوس شکنجه شدگان سخن می گویند و نماینده کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل آقای موریس کاپیتورن، عضو قلم کانادا و مسئول سازمان عفو بین الملل کانادا بر نقض حقوق انسانها و قتل های سیاسی پائیز ۱۳۷۷ و سرکوب آزادی در ایران شهادت می دهند. انتخاب این چهره ها، نه تنها می تواند به جلب بیننده غیرایرانی- در این فیلم به ویژه بیننده کانادائی-کمک کند بلکه بنوعی دخالت دادن کسانی است که گرچه بطور مستقیم قربانی سرکوب نبوده اند، اما از طریق حوزه کار و فعالیت خود سیستم سرکوب را می شناسند و بنابراین اظهارات آنها هم می تواند جزو مستندات باشد.
در فیلم «چند نمای ساده» نماها اما، از آنجا که حول محور مشخصی نمی گردد، بیننده را سردرگم می کند و مانع آن می شود که او روی نکته ای از فیلم تمرکز یابد و تامل کند. کاملا بارز است که یوسف اکرمی برای این فیلم، که با هزینه خودش تهیه کرده، زحمت زیادی کشیده است. وی با اشخاص زیادی مصاحبه کرده و آرشیوها را در جستجوی عکس و خبر زیر و رو کرده است. به نظر می رسد یوسف اکرمی در این فیلم هراس دارد که جنبه ای از جنایتهای جمهوری اسلامی از قلم نیفتد و این سبب شده که موضوعات گوناگونی که هر کدام می توانستند به تنهائی موضوع فیلم مستندی قرار گیرند، بطور فشرده، بدون آنکه بیننده فرصت دریافت و تامل یابد، پشت سرهم نمایش داده می شوند. گرچه تکیه اصلی فیلم روی زندان است، اما موضوعات دیگری نظیر سرکوب در کردستان، مسئله زنان، قتل نویسندگان و قتلهای خارج از کشور هم از نماهای این فیلم هستند.
غیر از گستردگی موضوعات، تعداد چهره هائی هم که بعنوان شاهد یا کارشناس در فیلم ظاهر می شوند، بسیار زیاد است و این بیننده را دچار سردرگمی می کند. شاید اگر یوسف اکرمی فیلمش را مثلا به سرگذشت مینو همیلی، اهل سنندج که شاهد جنایتهای جمهوری اسلامی در سنندج بوده، دستگیر شده و از زندان اصفهان خاطره ها دارد و حالا از زندگی در تبعید حرفها برای گفتن دارد، و یا به سرگذشت دختر جوانی که در جستجوی مادر اعدام شده اش است، محدود می کرد، می توانست بیننده را بیشتر به توجه و تامل وادارد.
متاسفانه در این فیلم در ارائه شهادتها، دقت لازم بعمل نیامده است. شاهدان به جای نقل چیزی که خود تجربه کرده اند، به کلی گوئی می پردازند. در حالیکه اعتبار شهادت، بر گواه بودن بر آن چیزی است که شاهد یا به شخصه تجربهکرده یا از شاهدی دیگر شنیده است. مثلا مردان زندانی از تجاوز به زنان در زندان می گویند، بدون آنکه به منبع، زمان و مکان مشخصی اشاره کنند. روشن است که ذکر منبع، لزوما برملا کردن نام اشخاص نیست.
این فیلم هم به زبان انگیسی تهیه شده و اظهارات قربانیان و شاهدان، جائیکه به فارسی است، زیرنویس انگلیسی دارد.
فیلم «از این فریاد تا آن فریاد» ساخته پانته آ بهرامی از نظر تکنیک کار، در نقطه مقابل فیلم «چند نمای ساده» قرار دارد. پانته آ بهرامی در فیلمش، که در سال ٢٠٠٤ آن را تهیه کرده، یک چهره را به نمایش می گذارد. ما در این فیلم با سودابه اردوان، نقاش زندانی آشنا می شویم و از طریق گفته ها و نقاشی های او وارد فضای زندان دهه ٦٠ می شویم. اردوان در این فیلم فضا، مکان و حادثه هر یک از تصاویر را به ما شرح می دهد. او همچنین از ابتکاراتی می گوید که وی و همبندیهایش برای یافتن ابزار نقاشی به خرج می دادند. گاه ابزار ساده ای که ظاهرا هیچ ارتباطی با ابزار نقاشی ندارد، وسیله کار هنرمند قرار می گرفت، مثل خمیردندان یا چای. واینها همه در خفا باید صورت می گرفت. هنر در زندان از ممنوعات بود و با هر گشت و کنترل به یغما می رفت. اردوان توضیح می دهد که چطور بخشی از نقاشی هایش در زندان از بین رفت و اینکه چطور او با کمک دیگران توانست این بخش از آثارش را بیرون بفرستد.
کار همبندی سابق ما، سودابه اردوان، غیر از جنبه هنری خود، در مستند سازی زندان از اعتبار و اهمیت ویژه ای برخوردارند. بر خلاف نوشته ها و کتابهای خاطرات زندان، که بعد از رهائی از زندان و با یک فاصله زمانی و مکانی به نگارش درآمده اند و بازسازی زندان و گذشته هستند، نقاشی های سودابه در زندان به تصویر درآمده اند و برگردان زندگی روزانه و حالات ما در همانجا هستند. از نظر اعتبار سندیت این نقاشیها مثل عکس عمل می کنند اما در عین حال مهر نقاشی را بر خود دارد.
صحنه پردازیها و انتخاب موزیک فیلم ٣٠ دقیقه ای «از این فریاد تا آن فریاد» از گیرائی زیادی برخوردار است. صحبتها کشدار نیست و لابلای آنها تصاویری بکار رفته است. صحنه ای که چند بار در فیلم تکرار می شود، آب روان است که از روی نقاشی ها می گذرد ولی باز هم عکسها همچنان شفاف و قابل دیدن است. شاید آب جاری، نشان گذشت زمان باشد که از یاد و خاطره نمی کاهد.
کار بعدی پانته آ بهرامی در زمینه مستندسازی زندان، فیلم ١٠٥ دقیقه ای « و در عشق، من زنده ام» می باشد که اولین بار در تابستان ٢٠٠٧ در سمینار سراسر زندانیان سیاسی در کلن نمایش داده شد. در این فیلم سیزده زن از نسلهای مختلف تجربه های زندان خود می گویند. راضیه ابراهیم زاده خاطره ای را از زندان دوره خود- دهه بیست- نقل می کندو دیگران از زندانهای جمهوری اسلامی در دهه شصت. بر خلاف کار قبلی بهرامی، نقطه تمرکز و ارتباط روایتها با همدیگر در این فیلم پیدا نیست. ارتباط روایتها گم است. روایتها بی ارتباط با هم هستند. روایتها هر کدام به تنهائی جالب و تکان دهنده هستند اما از آنجا که ناموزون از پی هم می آیند، مشکل است که در حافظه بیننده ثبت شوند.
فیلم مستند «شاهدان چشم بسته» به کوشش کانون زندانیان سیاسی ایران در تبعید (سوئد) و با همکاری رضا علامه زاده ساخته شده است. در این فیلم شاهدان از دیده ها و تجربه های خود از زندانهای جمهوری اسلامی ایران دردهه ٦٠ سخن می گویند. شکنجه ها، تابوتها، اعدامها، کشتار ٦٧، کودکان در زندان از موضوعاتی هستند که در این فیلم مطرح می شوند. شهادتها اما، پراکنده نیستند و در پیوند با هم مجموعه ای را تشکیل می دهند. مثلا وقتی موضوع شکنجه است، شهادتها روی این موضوع متمرکز می شود. این ترتیب به بیننده فرصت و امکان حس شکنجه را می دهد. باید شکنجه را حس کرد- حس لزوما به معنای تجربه نیست- تا از آن متنفر شد.
فضائی که این فیلم در آن می چرخد، به رغم موضوعات تلخ و دردآور، فضائی یاس آور و غیرقابل تحمل نیست. بارها شاهد بوده ایم که بیننده از دیدن فیلمهائی که فضای آن بشدت سیاه و تار است، سرباز می زند. شنیده ایم که: «تابش را ندارم.» این واقعیتی است که جنایتهائی جمهوری اسلامی در زندانها، دهشتناک و گاه ورای تصور آدمی است. یک فیلم مستند نمی تواند از نشان دادن آن جنایتها بگذرد، صرفا به این دلیل که بیننده آزار نبیند. ولی می توان جنایت را طوری تصویر کرد، که بیننده چشمها را نبندد. فیلم «شاهدان چشم بسته» این توانائی و ویژگی را دارد که با نمایش چهره زندگی و مقاومت در بین زندانیها، ما را دچار یاس و تلخی مفرط نمی کند. راویان گاه در تعریف خاطره ای طنز و شوخی را چاشنی آن می کنند. در یکی دو صحنه شاهدان این فیلم را در یک فضای سبز و باز می بینیم که دسته جمعی سرود آفتابکارن جنگل را می خوانند و یا به خاطره ای که یکی از زندانیان از مقررات مربوط به ممنوعیت هر نوع زندگی جمعی نقل می کند، می خندند.
خصلت هر فیلم مستند است که ضمن تاثر، تامل هم برانگیزد. در فیلم «شاهدان چشم بسته»، غیر از خود روایتها، این ناصر رحمانی نژاد است که با وارد شدن در لابلای خاطره ها و تدقیق و تحقیق روی زندان و شکنجه، اثرات روانی آن، روشهای مقابله با آن و موضوعات مربوط دیگر، ما را به تامل و توجه بیشتر وامی دارد.
این فیلم هم زیرنویس انگلیسی دارد.
دو فیلم مستند دیگر به ثبت کشتار ٦٧ می پردازد. اولی فیلم ١٥ دقیقه ای «گلزار خاوران» است از دلناز آبادی که در سال ٢٠٠٤ تهیه شده است. آبادی در این فیلم، با کمک عکس، صدا و موزیک تصویری تکان دهنده از گورستان خاوران و تلاش های خانواده ارائه می دهد. فیلم دوم که به مادران خاوران تقدیم شده، با ارائه تاریخچه کوتاهی از حرکات و تجمع مادران زندانی از دوره قبل از انقلاب شروع می شود و تا تجمع مادران و خانواده ها در گورستان بی نام و نشان خاوران ادامه می یابد. این فیلم٢٥ دقیقه ای که در سال ٢٠٠٨ و به همت ناصر مهاجر و فرسو تهیه شده، برای اولین بار در سمینار سالانه بنیاد پژوهشهای زنان ایرانی در برکلی نمایش داده شد است. هر دو فیلم به روش clip، یعنیبا گردآوری و تنظیم عکس، سند و مصاحبه های موجود تنظیم وتهیه شده است و راوی فیلم اینها را با مهارت به هم پیوند می دهد.
این دو فیلم نشان می دهد که تا چه حد می توان از روش تا حدودی ساده، که امروز به برکت کامپیوتر امکان پذیر است، در مستندسازی جنایتهای حکومت اسلامی بهره گرفت.
فیلم «نام های سرخ» حتی به روشی ساده تر، یعنی تنها با استفاده از عکس و صدا تهیه شده است. عکسهای ٦ در ٤ زنان اعدام شده از پی هم مقابل چشم ما قرار می گیرند و صدائی نام آنها و سن شان را برایمان می گوید. اغلب زیر بیست سال هستند. به تدریج سرعت نمایش تصاویر و خواندن نامها بیشتر می شود. یک صدا کافی نیست و صدائی دیگر هم به آن اضافه می شود تا خود را با سرعت حرکت تصاویر انطباق دهد. در آخر فیلم که حرکت عکسها بیشتر و بیشتر شده، صداهائی که نامها و سنها را می خواند، درهم می پیچند. زمان فیلم تمام می شود ولی ما احساس می کنیم که باید نامها و عکسهای دیگری هم باشند. همه می دانیم که آمار اعدام به دلائل سیاسی و عقیدتی و اعدام نوجوانان در جمهوری اسلامی، به ویژه در دهه٦٠، سرسام آور بوده است. اما تنها دانستن یا شنیدن ارقام سه - چهار رقمی، به خودی خودی تاثیر عمیق و تکان دهنده ای ندارند. در فیلم «نامهای سرخ» نامها بر ما آوار می شوند، تکان مان می دهند تا کراهت اعدام را دریابیم.
این فیلم ١٢ دقیقه ای توسط شهرزاد ارشدی و امین ضرغامی ساخته شده است و از آنجا که برای یکی از نشستهای سالانه بنیاد پژوهشهای زنان تهیه شده، محدوده اش به زنان اعدام شده در جمهوری اسلامی مربوط می شود.
چه بسا فیلمهای مستند دیگری هم وجود دارند که من نمی شناسم شان و از قلم افتاده باشند. غیر از فیلمهای مستند، که محور این نوشته است، فیلم و نمایشهای تئاتری در این زمینه هم داشته ایم که چون محور این نوشته، بر روی فیلمهای مستند است، به آنها نپرداخته ام. اگر روزی بخواهم در باره این نوع از کارها بنویسم، نمایش «پرومته در اوین» نوشته و کارگردانی جنتی عطائی را فراموش نخواهم کرد. من این تئاتر را در سال ١٩٩٧ در هانوور دیدم.
پانویس:
-فیلم های رضا علامه زاده را می توانید در یوتیوپ و با مراجعه به سایت او ببینید.
در روزهای اخیر این شعر برتولد برشت از طریق ا-میل ها دست به دست می گردید. من و همسلان من با این شعر از جوانی آشنا هستیم. ما در زندان بارها آن را دستنویس کردیم ولی آن روزها این شعر در بین ما تنها ماند و فراتر نرفت. کمتر کسی به نوبت خویش اندیشید. مرزهای خودی را از غیرخودی چنان بلند و خشن ساختند که بزرگترین جنایتها در زندانها توجیه و حتی مقدس شدند.
و امروز می بینم بار دیگر به این شعر نیاز یافته ایم و امیدوارم که خودی های دیروز هم آن را بازخوانی کنند.
دیر شده است؟
اگر در آن دهه ٦٠ به دستگیریهای وسیع و خودسر، اعدامها و شکنجه اعتراض کرده و به دفاع از حقوق مدنی و شهروندی مخالفان ودگراندیشان برخاسته بودیم، آیا امروز حکومت ولایت فقیه قادر بود با حقوق مردم کشورمان چنین کند؟اگر آن روز به ندای برشت، که این شعر را در فضای گسترش فاشیسم در آلمان و دیگر کشورهای اروپائی سروده است، گوش سپرده بودیم، شاید امروز ندا آقاسلطانی، فرزند نسل من، که بسیاری شان بر سر عقیده و مبارزه کشته شدند، زندانی، تبعید و یا خانه نشین شدند، دیگر نیازی نداشت برای آزادی و حقوقش جان بازد.
اما نه، برای شعر برشت هیچوقت دیر نیست. زمانی دیر می شود که بیست- سی سال دیگر فرزندان نسل ندا این شعر را بار دیگر نیاز خود بدانند. امروز هم دیر نیست اگر گذشته را به خاطر بسپاریم و فراموش نکنیم که آن روز گوشمان برای صدای تاریخی برشت بسته بود.
*
محسن مخلمباف، فیلمساز شناخته شده در سطح بین المللی، با حضور در پارلمان اروپا و در ایتالیا و شرکت در اعتصاب غذا در این روزها نقش بزرگی در افشای دروغها و تقلب انتخاباتی داشته است. فیلم ویدئوی حضور او و مرجان ساتراپی را در پارلمان اروپا و همچنین در کنفرانسی در ایتالیا را با تحسین نگاه کردم و به خودم قبولاندم که گذشته را برجسته نکنم و با خودم تکرار کردم که آدمها تغییر می کنند. اما پیام ویدئوی آقای مخملباف را که از طرف مردم ایران خطاب به آقای میر حسین موسوی قرائت می کرد، دیدم، احساس ناخوشایندی که سالها پیش با تماشای فیلم «سلام بر سینما» به من دست داده بود، دوباره در من برانگیخت. در این فیلم مخلمباف در نقش کارگردانی که در جستجوی بازیگر است، به جوانانی که برای یافتن شغلی مراجعه کرده اند، خود را در جایگاهی می بیند که به آنها فرمان گریه یا خنده دهد.
حس ناخوشایند من از متن پیام مخملباف به موسوی نبود، بلکه نقد من به زبان نامه است که من آن را در تناقض با جوهر حرکت امروز جامعه ایران می بینم. این نامه با «رئیس جمهور موسوی، فرمان بده» آغاز می شود و درخواست «فرمان» در جای جای نامه کوتاه تکرار می شود: «به ما فرمان راهپیمائی بده. . . فرمان اعتصاب عمومی بده/ به ما فرمان مبارزه بده»
دوره فرمان و فرمانبری سرنیامده است؟ خوب نمی بود اگر این درخواستها با واژه های دیگری بیان می شدند، واژه هائی که با تعریف جدیدی از رهبری که مردم امروز در مبارزه شان ارائه می دهند، سازگار باشد. ویژگی جنبش مردم ایران امروز در پی حقوق شهروندی است، که در آن رابطه مردم را با رهبری، «فرمان» تعیین نمی کند. امروز مردم در حرکت و رفتارشان نشان می دهند که رابطه شان با رهبری چیزی است جدا از جنس رهبری آیت الله خمینی در انقلاب ١٣٥٧.این رابطه یک توافق دوجانبه است، یک میثاق است بر پایه نیازها و خواسته های دوجانبه. به رای مردم توهین شده، از صندوقهای رای کسی بیرون آمده که آنها برای حذف او با شوق و امید به پای صندوقهای رای رفتند و اکثرشان به آقای موسوی رای دادند. آقای موسوی به آنها قول داده که از رای شان صیانت کند. هر دو طرف می دانستند و امروز بعد از سرکوب خشن بهتر می دانند که مبارزه در سیستم جمهوری اسلامی، حتی برای حقوق ساده با چه دشواری و از جان گذشتگی توام است. و بر خلاف رابطه فرمان و فرمانبری، این رابطه مقدس نیست، بلکه یک انتخاب و همسوئی است. به نظر می رسد مردم حتی به این حق واقفند که از رهبر انتقاد کنند یا حتی او را برکنار کنند.
در زبان پیامها و نوشته های کوتاه که جوانان امروز برای سازماندهی خود برگزیده اند، ما شکسته شدن رابطه قدیمی بین رهبر و مردم را مشاهده می کنیم و این مرحله جدیدی در مبارزات جامعه ما است. من این را زیبائی و نقطه امید این جنبش می دانم.
٢٨جون ٢٠٠٩
* پس از درج این مقاله در سایت اخبار روز، دو نفر از خوانندگان، مرا تصحیح کرده و نوشتند که این شعر به خطا به برتولت برشت نسبت داده می شود. نوشتند که این شعر، که نامش سکوت است از مارتین نیمولر می باشد و اقای خسرو باقرپور این شعر را به فارسی برگردانده است. این ترجمه را به همراه معرفی شاعر ضمیمه کردند.
این یادداشت را به عنوان تصحیح نوشته ام اینجا وارد می کنم:
سکوت!
مارتین نیمولر - مترجم: خسرو باقرپور
وقتی "آنان" آمدند و "کمونیست" ها را بردند سکوت کردم!
من که "کمونیست" نبودم!
سپس بازآمدند و "سوسیال دموکرات" ها را بردند سکوت کردم!
"سوسیال دموکرات" نبودم من!
به سراغ "سندیکالیست" ها آمدند همراه بردند آنان را نیز سکوت کردم!
اندیشیدم: "من که سندیکالیست نیستم آخر!"
و ...
عاقبت وقتی مرا میبردند، سکوت بود و سکون بود و هراس در تنهایی آدم ها، و در ضرباهنگ چکمه ها و قلب ها، در وحشت و دلشوره ی کوچه، همراه ما میرفت و دیگر هیچکس نمانده بود تا بردن مرا بانگی به اعتراض بر آورد!
• " مارتین نیمولر " Martin Niemoeller در سال ۱۸۹۲به دنیا آمد. در جنگ جهانی اول افسر ارتش و فرمانده یک زیردریایی آلمانی بود. جنگ وحشیانه اول روح آرامشطلب و وجدان شریف او را به سختی آزرد. چهرهی سیاه و بیترحم جنگ جهانی اول "نیمولر" را از هتک حیثیت انسان ها و خشونت در حق آنان بیزار کرد. او بعد از جنگ در رشته "الهیات" به تحصیل پرداخت و در این رشته فارغالتحصیل شد. وی بعد از خاتمه تحصیل در بخش "Dahlem" در برلین کشیش بود. او در موعظه های علنی خویش با شجاعتی بی مانند، جنایات و سیاهکاریهای نازی ها را افشا میکرد.
" مارتین نیمولر" در سال ۱۹۳۷ دستگیر و زندانی شد. او را در سال ۱۹۴۱ به اردوگاه دهشتناک و مرگبار نازی ها "داخائو " (Dachau) منتقل کردند. وی تا پایان جنگ در این اردوگاه مخوف در رزمی بیامان با عفریت مرگ و طاعون نازیسم درگیر بود. او اما وحشت سیاه "داخائو" را تاب آورد و تا سال ۱۹۸۴ زندگی کرد.
مضمون سروده ی بالا قبلا و بارها در جراید فارسی زبان، به غلط به "برتولد برشت" منتسب شده بود و شوربختانه اینک نیز همچنان در برخی جراید فارسی زبان به برشت نسبت داده می شود. سروده بالا ترجمهی آزادی از شعر معروف "مارتین نیمولر" است. من سروده فوق را چهار سال پیش از آلمانی به فارسی ترجمه و دوباره سرودم و آن را در تابستان ۸۱ همراه اشعاری دیگر در دفتری با نام "رنگین کمان در زمهریر" منتشر کردم. برای این سروده نام "سکوت" را برگزیدم و آن را به دکتر ناصر زرافشان تقدیم کردم که هرگز سکوت نکرد و زبان سرخش در کام نماند
میدان صلح آسمانی، بزرگترین میدان در جهان در قلب پکن پایتخت چین قرار دارد. در این مکان بناهای یادبود انقلاب چین، مقبره مائو و ساختمان کنگره و در نزدیکی آن شهر ممنوعه قرار دارد و محل بازدید گردش کنندگان چینی و خارجی است. اما از حادثه خونینی که بیست سال پیش در همین میدان روی داد، هیچ اثری به چشم نمی خورد. اما نیروهای انتظامی در همه حال در آنجا نگهبانی می دهند. در ٤ ژوئن ١٩٨٩ تانکهای ارتش به دانشجویانی که در این میدان تحصن کرده بودند، یورش برده و به آنها تیراندازی کردند. در این حمله صدها نفر کشته و هزارها نفر مجروح شدند. دانشجویان در اعتراض به فساد و برای خواست دموکراسی و اصلاحات تحصن و تظاهرات کرده بودند. شور این جوانان باعث شده بود که گروه های دیگری از مردم و در راس آنها کارگران ساختمانی به آنها بپیوندند. ساکنین محلات نزدیک برای تظاهرات کنندگان آب و غذا می آوردند.
این تظاهرات، که شش هفته ادامه داشت، توجه رسانه های خارجی را وسیعا بخود جلب کرد. من هم در زندان اخبار این تظاهرات را باعلاقه دنبال می کردم. آن روزها من در یکی از سلولهای انفرادی «آسایشگاه» اوین بودم و پس از کلی جر و بحث بالاخره موفق شده بودم که روزنامه داشته باشم. روزنامه، حتی روزنامه سانسورشده اطلاعات، در سلول انفرادی به این می ماند که دنیا را به سلولت آورده اند. شبها اخبار و حتی گاه مقاله ها را برای سلول کناری ام با مورس می خواندم. یادم است که خوانده بودم دانشجویان میدان تیانمن دست به اعتصاب غذا زده اند. وقتی این خبر را به سلول همسایه اطلاع دادم، سوال او در آن شبها کلی باعث خنده ام شد. پرسیده بود: محدود یا نامحدود؟ آن روزها فکر می کردم بحث در باره محدود یا نامحدود بودن اعتصاب غذا فقط به زندان برمی گردد. یادم نمی آید که اخبار مربوط به رژه شبانه تانکها روی پیکر دانشجویان بی سلاح و شلیک سربازان بسوی آنها را هم خوانده باشم. با مرگ خمینی تا مدتها در روزنامه خبری جز این نبود.
اما خانواده قربانیان میدان تیانمن ساکت نماندند و تسلیم سانسور و سرکوب نشدند. گروهی از آنها جمع «مادران تیانمن» را تشکیل دادند و سخنگوئی از میانشان برگزیدند که یک خانم پروفسور بازنشسته است که فرزندش را در آن کشتار از دست داده است. این مادران خواستار آن هستند که حقیقت آنچه که در آن شب ٤ ژوئن در میدان تیانمن اتفاق افتاد، روشن گردد. آنها از حکومت چین می خواهند که آمار دقیق و هویت کشته شدگان را اعلام کند؛ می خواهند کسانی که فرمان حمله به دانشجویان بی دفاع را صادر کردند، به جامعه معرفی شوند. سال گذشته آنها وب سایتی منتشر کردند و در آن نقاطی را که از آنجا فرزندانشان مورد شلیک قرار گرفته بودند، در نقشه نشان دادند. آنها آمار و هویت قربانیان تیانمن را جمع آوری می کنند. در آن سال ١٩٨٩ بعد از پایان تراژیک میدان تیانمن، مقامات چینی از ٢٤١ کشته سخن گفتند. به گمان مادران اما، آمار کشتگان بیشتر از اینها است.
امروز در گزارشها می خوانیم که جوانان چینی چیز زیادی در باره کشتار بیست سال پیش دانشجویان معترض نمی دانند. می خوانیم که جوانان امروز در چین بیشتر به پول فکر می کنند تا به سیاست. ولی آیا این همه ماجرا است؟ پس آن همه وب لاگ و گروه های موزیک انتقادی و اعتراضی نشان از چیست؟ در کشوری که سانسور بیداد می کند و بازداشت و زندان هر معترضی را تهدید می کند، چقدر امکان آگاه شدن وجود دارد؟ سایت مادران تیانمن فیلتر شده و امسال در آستانه بیستمین سالگرد آن کشتار، هزاران وب سایت انتقادی دیگر هم فیلتر شدند. در این روزها حضور نیروهای انتظامی در میدان تشدید شده بود. تابوهائی است که قدرتمردان چینی اجازه وارد شدن به آن را به کسی نمی دهند. حادثه میدان تیانمن در سال ١٩٨٩ از این تابوها است. سیاست حکومت چین بر این قرار دارد که گذشته به فراموشی سپرده شود.
ما هم در تاریخ کشورمان حوادث سیاه کم نداریم و کشتار ٦٧، که تابستان گذشته بیستمین سالگردش بود، از سیاه ترین آنها است. ما هم با مسئله فراموشی مواجه هستیم. سانسور و سرکوب و سیاست منزوی ساختن کسانی که بار خاطره های سنگین سرکوب و کشتار دهه ٦٠ را با خود دارند، مانع انتقال گذشته سیاه می گردد. با اینهمه اما، تجربه و تاریخ نشان داده که حق آگاهی و نیاز به دانستن حقیقت یک ضرورت در جامعه است و نمی شود برای همیشه مانع تحقق آن شد. عطش حقیقت گاه جائی خود را بروز می دهد که حاکمان انتظارش را ندارند.
امسال شاهد بودیم که در برنامه های انتخاباتی میرحسین موسوی، جوانان و دانشجویان در دانشگاه های شهرهای مختلف از جمله در دانشگاه های امیرکبیر در تهران، بابل، قزوین، تبریز و کرمان از موسوی یا نمایندگان او خواستار آن شدند که موسوی نقش خود را در مقام نخست وزیر وقت در قبال قتل عام زندانیان سیاسی ایران در سال ١٣٦٧ اعلام کند. گرچه از چند سال پیش موضوع کشتار ٦٧ در وب لاگها جا باز کرده و وب لاگ نویسان چهار سال پیش این پرسش را از دکتر معین کاندیدای اصلاح طلب ریاست جمهور قبلی هم کرده بودند، اما چنین فضائی اینقدر آشکار و شفاف تا به امروز سابقه نداشته است. تجمع مادران خاوران، خواست و نامه های آنها و نیز بازداشت و تخریب سنگها و این اواخر تخریب خاوران حوزه ای است که در روزنامه های داخل ایران جائی برای آن نبوده و نیست. در این فضای سانسور و توجیه و انکار وقیحانه کاندیداها، صدای شفاف دانشجویان و جوانانی را که خود شاید هیچ خاطره ای از سال ٦٧ و دهه ٦٠ ندارند، امیدوارکننده است.
در اسفند ١٣٣٣ در تبریز به دنیا آمدم و تا ١٢ سالگی، که خانواده ام به تهران مهاجرت کردند، در این شهر زندگی کردم.
دوره دبیرستان را در مدرسه طبری گذراندم. در دانشگاه تهران رشته جامعه شناسی خواندم و در بهار ١٣٥٩، پیش از بسته شدن دانشگاه ها، با مدرک لیسانس درسم را تمام کردم.
در دانشگاه هانوور آلمان بار دیگر تحصیل دانشگاهی را از سر گرفتم و توانستم در مارس ٢٠٠٠ با مدرک فوق لیسانس از دانشگاه خارج شوم.
برای اولین بار در خرداد ١٣٥٧ دستگیر شدم و به ٢ سال زندان محکوم شدم. اما فقط شش ماه در زندان بودم. با آزاد شدن زندانیان سیاسی، من هم در آذر همان سال آزاد شدم.
بار دوم در مهر ماه ١٣٦٠ دستگیر شدم و پس از ٩ سال در مهر ١٣٦٩ آزاد شدم.
از سال ١٣٧٠ به عنوان پناهنده سیاسی در آلمان زندگی می کنم.
نوشتن را در آلمان شروع کردم. معرفی کتابها و مقاله هایم را در این سایت می توانید پیدا کنید.
در دسامبر ١٩٩٩از طرف اتحادیه بین المللی حقوق بشر- شاخه آلمان- به اتفاق خانم سیمین بهبهانی با اهدای مدال کارل فون اوسیتسکی مورد قدردانی قرار گرفتم.
بحثی پیرامون ارشاد و تواب سازی در زندان های جمهوری اسلامی ایران
Erwachen aus dem Alptraumانتشار کتاب حقیقت ساده به زبان آلمانی
De Naakte Waarheid انتشار کتاب حقیقت ساده به زبان هلندی
Enkle sandhederانتشار کتاب حقیقت ساده به زبان دانمارکی
Zu meiner Person
Geboren wurde ich im Jahre 1955 in Tebriz, in Nordwesten vom Iran. Aufgewachsen bin ich in einer politisch engagierten Familie. Unter der Schahdiktatur wurde im Jahre 1978 verhaftet. Mit der Revolution des Jahres 1979 bin ich aus der Gefangenschaft freigekommen. Bereits im Jahre 1981 bin ich aufgrund meiner politischen Aktivitäten gegen die Islamische Republik wieder verhaftet worden und in derselben Zeit wurde mein Bruder, der schon während der Pahlewi-Diktatur acht jahrelang im Gefängnis war von dem neuen Regime hingerichtet. Im Jahr 1990 wurde ich freigelassen und kurz danach bin ich über die Türkei nach Deutschland geflohen. An der Universität Teheran studierte ich Soziologie und dann ist es mir gelungen mein Studium an der Universität Hannover fortzusetzen, wobei ich Sozialwissenschaften studierte.
Im Exil habe ich angefangen meine Erinnerungen an die neunjährige Inhaftierungszeit im Iran nierderzuschreiben. Mein Buch, haghighate sadeh, (simple Wahrheit) wurde zunächst in Farsi herausgegeben und dann im August 1998 auf Deutsch unter dem Titel Erwachen aus dem Alptraum und im Jahre 2001 auf niederländische Sprache (Die Naakte Waarheid veröffentlicht.
Meine weiteren Veröffentlichungen sind z.B. die sozialpsychologische Untersuchung der Folter im Iran, und Gegen die Vergessenheit. beide Bücher sind in Farsi erschienen.
Im Dezember 1999 wurde ich mit der Karl-Von-Ossietzky- Medaille, von der Internationalen Liga der Menschenrechte ausgezeichnet.